تبليغاتX
کافه بلاگ

کافه بلاگ

قاشقالا/بر اساس داستان ملخ نوشته بهروز دهقانی

روز/ خارجی/ گندم زار، 

گندم زاری وسیع با ساقه های طلائی گندم که در برابر آفتاب موج می زنند.

-  رحیم/ آن سال محصول ما خوب نبود. اولهاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از اینها که بگذریم چون عادی است و همیشه اتفاق می افتد، حادثه دیگری پیش نیامد که ما را بترساند... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط بابک مینقی  | 

دربـــــاره سیرغــا

 

                  همه‌ی داستان از یک باز‌آفرینی شکل گرفت، از یک سوال؛ بعد از قتل هابیل و دفن او، قابیل چه کاری انجام داد!؟ توی آیه 26 سوره مائده جواب پرسش من وجود داشت. عذاب وجدان! می‌خواستم فیلمی در اینباره بسازم. اول داستانم را نوشتم و هر چیزی را که به نوعی به جمع‌بندی تماشاگر منتهی می‌شد خط زدم. فکر کردم؛ که حالا قتلی اتفاق افتاده ولی زن چیزی درباره آن نمی‌داند ولی احساسی در او وجود دارد. که به برادر شوهر خودش شک کند. آنها سوار یک وانت می شوند. ما چیزی درباره اینکه این آدم‌ها کجا هستند و کجا می‌روند نمی‌دانیم. یک جایی ماشین وارد کادر می‌شود و یک جایی هم ماشین از منظر ما خارج می‌شود. اول و آخرش را خود تماشاگر می‌تواند ادامه بدهد. اگر حوصله‌اش را داشته باشد. دوست داشتم یک وانت آمریکایی زنگ‌زده برای تصویربرداری داشته باشم. که آخر سر به پیکان بهرام رضایت دادیم. فیلم  تجربه‌ای تکرار نشدنی بود. همچون کوه‌های قرمزی که در بک جاده می‌بینید.

 

سیرغا

                " ... هوای نفس او را به کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید. آن گاه خدا کلاغی را بر انگیخت که زمین را به چنگال گود بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد. با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم!؟ پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.

قرآن، سوره مائده. آیه 26

 

روز/ خارجی/جاده کوهستانی،

وانت باری کهنه فرسوده ، در جاده ای خلوت در حال حرکت است رادیوی ماشین روشن است مردی جوان با پیراهنی سیاه، چهره ای آفتاب سوخته، چشمانی گود افتاده، سبیلهایی پرپشت و ته ریشی چند روزه در حالی که سیگار می کشد رانندگی می کند. عکسهایی که به سینه و درهای خودرو چسبیده است و تسبیحی فیروزه ای رنگ که از آیینه ماشین آویزان است تنها تزیینات ماشین است...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت   توسط بابک مینقی  | 

دربـــــاره نـویـز

 

" آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچکتر حتی از گلوگاه یکی پرنده."

احمد شاملو

                   فیلمنامه نـویـز را باید در اواخر سال 81 نوشته باشم شاید هم قبل تر، ایده اولیه مربوط به داستان ما نمی‌شنویم از دکتر غلامحسین ساعدی بود که در مجموعه‌ای به همین نام چاپ شده است، داستانهای زیادی از ساعدی  خوانده‌ام . ساعدی یکی از آن نویسندگان و روشنفکرانی است که طرز تلقی و مبارزه‌اش برایم الگو بوده است. تغییراتی جزئی در داستان اضافه کردم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت   توسط بابک مینقی  | 

قاش قالا * / بابک مینقی

بر اساس داستان ملخ نوشته بهروز دهقانی

 روز/داخلی/ گندم زاری وسیع،

-   راوی/ آن سال محصول ما خوب نبود. اولهاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از اینها که بگذریم چون عادی است و همیشه اتفاق می افتد حادثه دیگری نیفتاد که ما را بترساند...

 دو پسر بچه کنار دیوار نشسته اند و به گندمزار نگاه می کنند. 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

آقای کا، من و کیارستمی*

              با تشکر از تمامی کسانی که فیلمنامه را خوانده اند و نظراتشان را برای بهبود هر چه بهتر کار ارائه داده اند. نسخه دوم فیلمنامه را بار دیگر در وبلاگ منتشر می کنم و کماکان منتظر نظرات و پیشنهادات دوستان هستم.

روز/داخلی/اتاق آقای کا،

اینسرت هایی از اشیا، ساعتی که عقربه های آن روی هفت مانده است، یک لیوان نیم خورده ی آب و بسته ای قرص و جا سیگاری پر از ته سیگار روی میز کنار کاناپه. فضای عمومی اتاق به هم ریخته، صحنه کلاکت می خورد. روی کلاکت نام فیلم، صحنه یکم، سکانس یکم و برداشت یکم توسط منشی صحنه خوانده می شود. آقای کا با کله ی بی مو، روی کاناپه چهار طاق خوابیده است...

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

کا، من و کیارستمی

 روز/داخلی/اتاق آقای کا،

فضای عمومی اتاق به هم ریخته اینسرت هایی از اشیا، ساعتی که عقربه های آن روی هفت و سه دقیقه مانده است، یک عینک نمره بالا، یک لیوان نیم خورده ی آب و بسته قرص روی چهارپایه کنار تخت. آقای کا با کله ی بی مو، روی تخت چهار طاق خوابیده است. 

-  راوی/ این فیلم در مورد آقای کا است که یک روز صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

سیرغا

روز/ خارجی/جاده کوهستانی

وانت باری کهنه فرسوده ، در جاده ای خلوت در حال حرکت است رادیوی ماشین روشن است مردی جوان با پیراهنی سیاه، چهره ای آفتاب سوخته، چشمانی گود افتاده، سبیلهایی پرپشت و ته ریشی چند روزه در حالی که سیگار می کشد رانندگی می کند. عکسهایی که به سینه و درهای خودرو چسبیده است و تسبیحی فیروزه ای رنگ که از آیینه ماشین آویزان است تنها تزیینات ماشین است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت   توسط بابک مینقی  |