تبليغاتX
کافه بلاگ

کافه بلاگ

من، سن، او و تئلفون/ آنار رضا

           دونن سنين تئلفونون اؤلدو. اؤلن يالنيز آداملار اولمور کی… تئلفون نؤمره لری ده اؤلور. عؤمرون بويو چوخ رقملری اونوداجاقسان: پاسپورتونون نؤمره سينی، آخيرينجی ايشينده آلديغين معاشينی، دوستونون ماشینی نین نؤمره سينی، آيا قدر اولان مسافه نی، ياشاديغين شهرين اهاليسی نين سايينی. باشقا رقملری. هاميسينی اونوداجاقسان. بيرجه بو بئش رقمدن ساوايی. بو بئش رقم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

رادیکال‌های آزاد/آلیس مونرو

               اوایل دوست‌ها و آشناهایش  مرتب تلفن می‌کردند تا مطمئن شوند نیتا زیاد افسرده و تنها نیست، کم غذا نمی‌خورد یا زیادی مشروب نمی‌نوشد. ( او چنان شراب‌خوار قهاری بود که خیلی‌ها یادشان رفته بود که الکل برایش قدغن شده ) نیتا خیال همه را راحت می‌کرد، نه به نظر زیاد افسرده می‌رسید و نه به طور غیرعادی‌ای خوش  حال بود و نه گیج و حواس پرت شده بود. می‌گفت با ...
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

رادیکال‌های آزاد/آلیس مونرو

               
              این مادرم است و این هم بابام. این هم خواهرم مادلین است روی صندلی چرخ‌دار. همین طور مسخره دنیا آمده. هیچ کس نمی‌تواند براش کاری بکند نه دکتر و نه هیچ کس دیگر. مثل خوک می‌خورد. از وقتی که یادم می‌آد با هم مثل کارد و پنیر بودیم. پنج سال از من بزرگ‌تر بود و فقط دنیا آمده بود که من را عذاب بدهد. هر چیزی دستش می‌رسید پرت می‌کرد طرف من. من را می‌انداخت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

سيب گلو               

                 خوابگرد: از در كه وارد شدم، بوی ضخم ماهی و چربی دودشده زد توی دماغم. خودش جلوی من ايستاده بود با بلوز و دامن هميشگی‌اش. دامن بلند می‌پوشيد نه تا مچ پا با پيراهن مردانه كه هميشه آستين‌هايش را تا می‌زد و دكمه اول يقه‌اش را باز می‌گذاشت. موهايش را سرسری جمع كرده بود گذاشته بود توی يك گيره دندانه فلزی بزرگ. مثل هميشه ماتيك قرمز ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

                                                   ملخ ها

آن سال محصول ما خوب بود. اولهاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و بند آمد. افسوس کمی دیر سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از اینها که بگذریم- چون عادی است و همیشه اتفاق می افتد - حادثه دیگری نیفتاد که ما را بترساند. همه پای دیوار ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

دختر باتوم‌خور/ حافظ خیاوی

                گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش می‌کنم» و از پله‌ها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا می‌دانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

آدم‌هاي‌ مشهور / اورهان‌ پاموك‌

بخش یکم

                  زندگي‌ ملال‌آور است‌ اگر داستاني‌ نباشد كه‌ به‌ آن‌ گوش‌ بدهي‌ يا چيزي‌ كه ‌تماشا كني. بچه‌ كه‌ بودم‌، اگر از پنجره‌ خيابان‌ و ره‌گذرها، يا آپارتمان‌ روبه‌رورا تماشا نمي‌كرديم‌، به‌ راديو گوش‌ مي‌داديم‌ كه‌ سگ‌ چيني‌ كوچكي‌ روي‌ آن‌به‌ خوابي‌ ابدي‌ فرو رفته‌ بود. آن‌وقت‌ها، در سال۱۹۵۸، در تركيه‌ تلويزيون‌نبود. ولي‌ ما هيچ‌وقت‌ به‌ روي‌ خودمان‌ نمي‌آورديم‌ كه‌ تلويزيون‌ نداريم‌...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

  آدم‌هاي‌ مشهور / اورهان‌ پاموك‌

بخش دوم   

              ويترين‌هاي‌ تاريك‌ مغازه‌ها در خيابان‌ زير پاي‌مان‌، چراغ‌هاي‌ ماشين‌ها، جاي‌ خالي‌ مأمور راه‌نمايي‌ و رانندگي‌ در محل‌ هميشگي‌اش‌، سنگ‌فرش‌هاي‌ خيس‌، حروف‌ اعلان‌هاي‌ تبليغات‌ آويخته‌ از درخت‌ها، همه‌ و همه‌ بسيار دل‌گير و غم‌انگيز بودند. وقتي‌ باران‌ گرفت‌، مادرم‌ هنوز داشت‌ موهايم‌ را آهسته‌ نوازش‌ مي‌كرد. راديويي‌ كه‌ هميشه‌ بين‌ عمويم‌ و مادربزرگم‌ بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 
احساسی که می­توانست فقط
 
یک آرایشگر  داشته باشد

 آب از آب­پاش­ پلاستیکی سرریز شد و ریخت. درش را سفت کرد. ماشه­ی آب­پاش را چکاند تا ببیند خوب کار می­کند یا نه.آینه خیس شد. تلفن زنگ خورد. آب­پاش را گذاشت جلوی آینه، کنار ظرف سابلون که شانه­ها و قیچی­ها را انداخته بود توی آن. شیرِ آب را بست.خم شد. از کمد زیر پیشخوان حوله­ی تمیزی برداشت. تلفن دوباره زنگ خورد.دستهاش را خشک کرد. حوله­ی خیس را تهِ ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

آی  دزد ، دزد

زندگی‌ات کدام است؟

خیلی دلم می خواست یک داستان از ژان ماری گوستاو لوکلزیو بخونم کسی که چند روز قبل تونست جایزه ادبی نوبل رو به فرانسه ببره ولی توی اینترنت به جز مصاحبه ای که چند سانتی متر پایینتر گذاشتم چیز به درد بخوری پیدا نکردم امروز فکر کردم که شاید آقای نوری که مترجم زبان فرانسه است چیزی درباره ژان ماری گوستاو ترجمه کرده باشه که در کمال ناباوری دیدم داستان زیر رو ترجمه کرده اولا دست به نقد بودن ترجمه داستان رو به اصغر نوری تبریک میگم دوم اینکه که وبلاگش رو میگزارم که اگر نظری داشتید با خودش در میون بگذارید. خودمم هم فردا داستان رو می خونم.

وبلاگ اصغر نوری http://asnouri.blogfa.com/

 - به من بگو، از کجا شروع شد؟

- نمی‌دونم، دیگه نمی‌دونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطره‌ای از اون زمون‌ها ندارم. من تو پرتقال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقت‌ها یه روستای کوچیک ماهیگیر‌ها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اون‌جا رو ترک کنه و با مادر و عمه‌ام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچ‌وقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 بعد مراسم سالگرد فوت پدر منير، كار سعيد هم جور شده بود، براي همين مراسم عروسي را كه قرار بود بعد سالگرد فوت پدرش باشد بهم زدند. جهيزيه منير را كه پدرش همه را قبل فوت خريده بود، بارِ كاميون كردند و خودشان با اتوبوس آمدند. تا برسند خواب به چشمش نيامده بود،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

            یکی از تیله را میان انگشتانش رو به آفتاب گرفت و به درخشندگی پره های درون آن نگاه کرد . سعی کرد میان پره های آبی و آجری ٬ رگه های دیگر رنگ را پیدا کند . فکر کرد ٬ که چه خوب است که هنوز آدمهایی هستند که قانون های خودشان را دارند و به دوستانشان ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

              سالهاست که هیچ داستانی ننوشته ام و این ننوشتن شده است چیزی از من چیزی از وجود  من . شخصیت های داستانهایم گنگ و پراکنده برای خودشان زندگی می کنند یکی از داستانهایم را در وبلاگی گذاشته ام که حالا حتی آدرس وبلاگ را هم فراموش کرده ام شخصیت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

      

 

  تق تق تق /

 

        صدای در می آید !؟ ساعت 3 بعد از ظهر یک تابستان گرم پیرزن فرتوت در حالی که چادر نماز سفید با گلهای ریز  آبی را به دور خود پیچیده است گوشه اتاق دراز کشیده است . پنکه سقفی آرام بالای سر پیرزن در حال چرخش است .

 

       تق تق تق /

 

       ماهها قبل تنها دختر پیرزن با صدای تق تق در به به شوق به سوی در می دوید . همیشه تنهائی  این مادر و دختر را دوستان و همسایه ها پر کرده بودند . تمام بعد از ظهرهای تابستان پیرزن باغچه حیاط را آب می داد . و لیلا که روی تخت گوشه ی حیاط دراز کشیده بود گوجه های سبز ترشی را که از درخت حیاط  چیده بود زیر زبانش درون دهان خود بازی می داد و کتاب جیبی داستان را ورق می زد .

        شوهر پیرزن بعد از 30 سال خدمت در پالایشگاه بازنشسته شد و بعد از چند سال خانه نشینی به خاطر ناراحتی ریه هایش دیگر از خواب بیدار نشد . لیلا آن روز امتحان نهائی تاریخ داشت و سال چهارم دبیرستان بود . لیلا ، آن روز بر خلاف  روزهای گذشته با صدای رادیو بیدار نشد . پدر هر روز صبح ساعت 6 رادیو را روشن می کرد . تا اخبار ایران را از رادیو پی بگیرد . آن روزها در بیشتر شهرهای ایران حکومت نظامی بود ، در شهر آنها هم از چند روز قبل تعدادی از کارگران اعتصاب کرده بودند .

         لیلا عاشق صدای  ساعت گرینویچ بود که اول برنامه های رادیو بی بی سی پخش می شد . حالا لیلا که نیست مادر هر صبح بعد از نماز رادیو را روشن می کند و پیچ رادیو را روی خش خش موجها می پیچاند ، تا به اخبار ایران گوش کند .

        در کردستان درگیریهای شدیدی بین کردها اتفاق افتاده . دستگیرهای گسترده در بیشتر شهرهای ایران ادامه دارد . و اخبار متفاوتی از وضع زندانها نقل می شود .

       مادر هیچ وقت علاقه ای به پیگیری اخبار رادیو نداشت ولی سالها ، عصر که باغچه ی حیاط را آب می داد . از لیلا می خواست رادیو را روشن کند . مادر عاشق صدای مرضیه بود و بعد از ظهرهای تابستان را به برنامه ی گلهای رادیو گوش می داد تا همین چند سال قبل از فوت شوهرش که برنامه گلها دیگر پخش نشد . حالا این روزها رادیو ایران فقط سرودهای انقلابی پخش می کند و بعدازظهرها فهرست اسامی اعدام شده ها از رادیو خوانده می شود . لیلا بعد از فوت پدر ، دیپلم  ادبیات خود را گرفت و توانست وارد دانشسرای عالی دختران شود . مادر تابستان آن سال نذری را که به خاطر قبولی دخترش در دانشسرا کرده بود ادا کرد . تمام حیاط را آب و جارو کشیدند و فرش انداختند و بعد با کمک همسایه ها سبزی ها را پاک کردند . کشک ها را سابیدند و پیازها را تفت دادند .

      مادر با ملاقه آش درون دیگ را بهم زد و آرزو کرد هر چه زودتر ازدواج لیلا را هم ببیند . نذر کرد که تابستان همان سال ازدواج لیلا دوباره آش نذری بار بگذارد اما این روزها مادر هر صبح بعد از تمام شدن نماز و قبل از اینکه سجاده اش را ببندد ، دعا می کند که اگر لیلا سالم برگردد . سفره ی حضرت ابوالفضل باز کند .

 

        تق تق تق /

 

        مادر آرام صندلهایش را به پا می کند و از پله ها پایین می آید . صندلهای لیلا پایین پله ها افتاده است . مادر نگران است . شاید خود لیلا پشت در باشد . یا کسی خبری از لیلا برایش آورده باشد . پا درد مادر اجازه نمی دهد ، که از این سریعتر گام بردارد . اگر لیلا خانه بود حالا به دو بدون اینکه حتی صندلهایش را به پا کرده باشد به طرف در رفته بود تا در را باز کند و از پشت سر صدای مادرشنیده میشد که می خواست لیلا صندلهایش را به پا کند .

        مادر آرام کلون در را بر میدارد . یک ماه قبل به خانه اش آمده بودند ، تمام خانه را گشته بودند و تمام کتاب های جیبی و جزوه های درسی لیلا را با خودشان برده بودند . یکی گفته بود دخترت را بازداشت کرده اند .

         ولی نمی دانست در کجا . رادیو بی بی سی گفته بود ،  به علت تعداد زیاد بازداشت شدگان شماری از زندانیان را درون کانتیرها نگه داری می کنند . مادر آرام کلون در را باز می کند. مردی 45 ساله با پیراهنی سفید و ریش سیاه رنگ که چند تار موی سفید در آن خودنمایی می کند پشت در ایستاده است . مرد سلام می کند و می پرسد ، که آیا پلاک 14 اینجاست ! تکه کاغذ کوچکی در دستان مرد وجود دارد که آدرس خانه روی آن نوشته شده است .                                            

         مرد می پرسد ، آیا شما مادر لیلا ... هستید !؟ مادر در را بیشتر باز می کند . مرد خم میشود و کله قند سفیدی را که بر روی آن تور سفیدی با گل های ریز  و کوچک صورتی رنگ اندخته شده است را از زمین بر می دارد . و به طرف مادر می گیرد . مادر دستانش می لرزد و پاهایش سست می شود . مرد نگاهش را پایین می اندازد و با صدایی لرزان آرام می گوید : « این کابین دختر شماست .»

 

        تق تق تق /

 

این داستان پیش از این در سایت اثرنامه منتشر شده بود با تشکر از زیبا برای ادیت این داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  |