دربـــــاره سیرغــا
همهی داستان از یک بازآفرینی شکل گرفت، از یک سوال؛ بعد از قتل هابیل و دفن او، قابیل چه کاری انجام داد!؟ توی آیه 26 سوره مائده جواب پرسش من وجود داشت. عذاب وجدان! میخواستم فیلمی در اینباره بسازم. اول داستانم را نوشتم و هر چیزی را که به نوعی به جمعبندی تماشاگر منتهی میشد خط زدم. فکر کردم؛ که حالا قتلی اتفاق افتاده ولی زن چیزی درباره آن نمیداند ولی احساسی در او وجود دارد. که به برادر شوهر خودش شک کند. آنها سوار یک وانت می شوند. ما چیزی درباره اینکه این آدمها کجا هستند و کجا میروند نمیدانیم. یک جایی ماشین وارد کادر میشود و یک جایی هم ماشین از منظر ما خارج میشود. اول و آخرش را خود تماشاگر میتواند ادامه بدهد. اگر حوصلهاش را داشته باشد. دوست داشتم یک وانت آمریکایی زنگزده برای تصویربرداری داشته باشم. که آخر سر به پیکان بهرام رضایت دادیم. فیلم تجربهای تکرار نشدنی بود. همچون کوههای قرمزی که در بک جاده میبینید.
سیرغا
" ... هوای نفس او را به کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید. آن گاه خدا کلاغی را بر انگیخت که زمین را به چنگال گود بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد. با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم!؟ پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.
قرآن، سوره مائده. آیه 26
روز/ خارجی/جاده کوهستانی،
وانت باری کهنه فرسوده ، در جاده ای خلوت در حال حرکت است رادیوی ماشین روشن است مردی جوان با پیراهنی سیاه، چهره ای آفتاب سوخته، چشمانی گود افتاده، سبیلهایی پرپشت و ته ریشی چند روزه در حالی که سیگار می کشد رانندگی می کند. عکسهایی که به سینه و درهای خودرو چسبیده است و تسبیحی فیروزه ای رنگ که از آیینه ماشین آویزان است تنها تزیینات ماشین است...
ادامه مطلب