تبليغاتX
کافه بلاگ

کافه بلاگ

به زودی تکمیل خواهد شد

 

Noise, 2005

              Yazar və YönətmənBabək Minəqi\Görüntü Yönətməni: \Muntaj və Səs: Farhood Bahri\Oyunçular: Babək Minəqi\Prodakt: \Prodüser: Art film Experimental Artistic \ Təbriz,8 Dagigə,mini DV,2005.

Mice & Human, 2006

                   Yazar və Yönətmən: Babək Minəqi\Görüntü Yönətməni: Babək Minəqi & Mehdi Gobadi\Muntaj və Səs : Farhood Bahri \Oyunçular: Leila Jafari, Ramin Bostani & Mahsa Nobaripour\Prodakt:Mehdi\Prodüser :Art film Experimental Artistic Workshop & \ Təbriz,5:30 Dagigə,mini DV,2006

, 2007

                 Yazar və Yönətmən: Babək Minəqi\Görüntü Yönətməni: Əmir Purhikmət\Muntaj və Səs :  Bağır Mərdanı\Oyunçular: Behroz Sadi\Animator: Omid Taqipour, Rahele Gasempour\Muzik: Aziza Mosrafazadeh\Prodakt:\Prodüser :Art film Experimental Artistic Workshop\ Təbriz,10 Dagigə,DV ,2007 

Sirga, 2008

                   Yazar və Yönətmən: Babək Minəqi\Görüntü Yönətməni: Əmir Purhikmət\Muntaj və Səs :  Bağır Mərdanı\Oyunçular : Bəhram Nobəripur, Bətul Mirzayı, Rza Gülavər\Prodakt :Məhəmməd Fərzinniya\Prodüser :Art film Experimental Artistic Workshop\ Təbriz,13 Dagigə,DV Cam,2008

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی 

Babak Meinaghi, born 1980, Azarbayjan province, Tabriz ,Iran Graduated from I.Y.C.S , film making course 2001.   

1. Noise, 2005

2. Mice & Human, 2006­­

3. Lipstick, 2007

4. Sirga, 2008

Contact

Babak Meinaghi
P.O.Box: 51385-4653,Tabriz,IRAN

3971 317 914 0098

Noise, 2005

               Director & Script: Babak Meinaghi \ Photographer: Hamid Mehrafrooz \ Editor & Sond : Farhood Bahri \Actors : B. Meinaghi \ Producer : Art film Experimental Artistic Workshop \ Tabriz , 8min, mini DV , 2005

               A Young man defies a loud speaker that is installed before his house and speaks continuously about freedom & democracy while at the same time martial low vehicles patrol around the city …

22`th Tehran National Short Film Festival\Tehran, Iran 

10`th Tehran International Film Festival\Tehran, Iran

06`th Bako International Audiovisual Festival\Azarbayjan

01`th Noor Film Festival\Los Angeles, USA

22`th Black International Cinema\Berlin, Germany  

20`th European Media Art Festival\Osnabrueck, Germany

05`th International Short Film Festival\Bulgarya

11`th International Kurz Film Festival Winterthur\Suwiss

02`th Kabul Short Film Festival\Kabul, Afgaestan

23`th Palm Springs Film Festival\Palm Springs, USA

11`th Unimovie\Roma, Italy

04`th AKBANK Film Festival\Istanboul, Turky

12`th Boston Turkish Festival\Boston, U.S.A

2007 Short Soup International Short Film Festival\Austrya

2007 Specialist Film Fest, Marymount University\CA, USA

2007 Antimatter Film Festival\Victoria, BC, Canada

2007 UNICA Korean 2007

Mice & Human, 2006

              Director & Script: Babak Meinaghi\ Photographer: B.Meinaghi & Mehdi Gobadi\ Editor & Sond: Farhood Bahri\ Actors: Leila Jafari, Ramin Bostani & Mahsa Nobaripour\ Producer: Art film, Experimental Artistic Workshop\ Tabriz, 5 min, mini DV,  2006

             I think to the whiteness of mind & to the whiteness  of their minds & to mine & I get to the conclusion that there white mincing mice with these years past are fed up with the memories of absent human beings that they are present now & I see them. Their small thin tails morning as they small the ground . As a sign of gratitude for there lies & there small white mincing mice that small all the mind and the memories always going to be recalled .   Mice & Human beings experiences an abstract and surrealistic lineage , lifeless environment and stern and pitiless human beings & the sound that offends the mind & water drops quietly dripping down in the mind.

22`th Black International Cinema\Berlin, Germany

Lipstick, 2007

               Director & Script: Babak Meinaghi\ Photographer: Amir Porhekmat\ Editor & Sound: Baqer Mardani\ Actors: Behroz Sadi\ Animator: Omid Taqipour, Rahele Gasempour\ Muzik: Aziza Mosrafazadeh\ Producer: Art film, Experimental Artistic Workshop\ Tabriz, 10 min, mini DV, 2007

               The desolate depository night watchman` s dreams …

21`th FIPA International Film Festival\Paris, France

05`th Festival Signes De Nuit Paris\Paris, France

02`th Cyprus International Short Film Festival\North Cyprus

2008 Antimatter Film Festival\Victoria, BC, Canada

2008 Portobello Film Festival\London, U.K

 

Sirga, 2008

                 Director & Script: Babak Meinaghi\Photographer: Amir Porhekmat\ Editor & Sound: Baqer Mardani\Actors: ‌‌Bahram nobaripour, Batul Mirzaie, Reza golavar\Art Dezine: Naser Sadegi\Producer: Art film, Experimental Artistic Workshop\ Tabriz, 10 min, DV Cam, 2008

               The woman whose husband has died meets her brother-in-law at a uninhabitant road, and we are acquainting with some new truths about the relationship between these man and woman, and also about how husband died.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

نخستین جشنواره سراسری داستان « راوی » روز گذشته با معرفی برگزیدگان در تبریز به کار خود پایان داد . به گزارش خبرنگار بخش ادبی خبرگزاری دانشجویان ایران ( ایسنا ) در این جشنواره که فراخوان آن سال گذشته اعلام شده بود ۹۵۰ اثر داستانی رقابت کردند که از میان این اثار پنچ داستان برگزیده شدند . مظاهر شهامت و ضیا وظیفه شعاع به عنوان نفرات اول داوود خدایی و غلامرضا معصومی به عنوان نفرات دوم و شهره احدیت نفر سوم این جشنواره معرفی شدند . همچنین ده اثر برای چاپ در یک مجموعه انتخاب شدند . این جشنواره بخش جنبی به عنوان بهترین اقتباس کوتاه سینمایی داشت که جایزه ی آن به بابک مینقی برای فیلم کوتاه « نویز » که از داستان ما نمی شنویم غلامحسین ساعدی اقتباس شده بود . تعلق گرفت.

به گفته ی دبیر جشنواره راوی اتیلا اسکندانی داوران جشنواره نخواسته اند که نام آنها اعلام شود . دومین فراخوانجشنواره سراسری داستان کوتاه راوی مهر ماه امسال منتشر خواهد شد این جشنواره از سوی جمعیت سفید برپا شده است .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

 

          دو فیلم کوتاه ایرانی در سیزدهمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم کوتاه پالم اسپرینگز به نمایش درمی‌آیند . به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» این جشنواره که از پنجشنبه هفته آینده 23 اوت در آمریکا برگزار می‌شود، مهم‌ترین رویداد فیلم کوتاه در این کشور است. مصائب مشدی ساخته شهرام میراب اقدم و نویز به کارگردانی بابک مینقی فیلم‌های ایرانی راه یافته به این جشنواره است.
امسال ۳۳۲ فیلم در قالب ۵۰ برنامه موضوعی در جشنواره به نمایش درمی‌آیند. به جز نمایش فیلم، برگزار کنندگان جشنواره اعلام کردند که دو برنامه گفت‌وگو با بیل پلیمپتون، انیماتور و جان دال، فیلمساز معتبر آمریکایی برگزار می‌شود. همچنین میزگردهایی درباره نحوه جذب سرمایه و یافتن تهیه کننده و مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفتن بدون استخدام مدیر روابط عمومی از دیگر برنامه‌های جشنواره است. نمایش فیلم‌هایی از بازیگران مشهور هالیوود، نکته‌ای است که درباره سیزدهمین دوره جشنواره پالم اسپرینگز قابل توجه است. مراسم اختتامیه و اهدای جوایز جشنواره روز ۲۸ اوت برگزار می‌شود.

پایگاه فیلم کوتاه ایران

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

          

            منتظر نمایش فیلم ماتیک در همایش سیب هفتم نباشید ! بنا به صلاح دید ! مسئولین اداره ارشاد فیلم کوتاه ماتیک در همایش پخش نخواهد شد . امیدوارم که به توانیم مجوز لازم برای پخش در جلسات هفتگی کمیته کارگردانان را برای یکی از سه شنبه ها بگیریم که برای دوستانی که ابراز علاقه می کنند که فیلم رو ببینند فرصتی پیش بیاد و در باره ی فیلم یک نشست کوتاهی هم داشته باشیم  و خبر دیگر اینکه ۲۶ همین ماه فیلم نویز تو اختتامیه جشنواره داستان نویسی راوی پخش میشه و به عنوان اقتباس خوب قراره تقدیری هم از فیلم صورت بگیره . اخبار تکمیلی رو برای کسانی که دوست دارند تو برنامه شرکت کنند بعد به وبلاگ پیوست می کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

با صد هزار مردم تنهایی /
بی صد هزار مردم تنهایی
/ رودکی.

                   سالها پیش از این ، باید می فهمیدم . سالها قبل ، خیلی زودتر از آنکه دزدانه شعر بگویم و یا بعدها که بی پروایانه که باید دفتری داشته باشم که هر زمان سطری پیدا شد . در اتوبوس ، یا هر جای دیگری سطرم را فراموش نکنم . و حتما دفتر شعرم تا امروز تمام شده بود . سالها پیش از این باید می فهمیدم و این روزها گاهی زمزمه می کنم.  که تمام آن شعرها برای تو بود و تو نیستی و سطری هم نیست و من دیگر شاعر خوبی نیستم.

                 بابک مینقی٬ متولد ۳۰ خرداد ۱۳۵۹/ تبریز، ایالت آذربایجان. فارغ التحصیل انجمن سینمای جوانان ایران ۱۳۷۹، سازنده چهار فیلم کوتاه, موش ها و آدم ها, نویز, ماتیک و سیرغا. برنده جوایز بین المللی بهترین سناریو برای فیلم نویز از جشنواره فیلمسازان جوان باکو جایزه دوم بهترین فیلم کوتاه از جشنواره کابل جایزه بهترین فیلم تماشاگران از جشنواره های بلک برلین و یونیکای کره برای فیلم کوتاه نویز.

صندوق پستی: ۴۶۵۳-۵۱۳۸۵ تبریز٬ ایران/ تلفن: ۳۹۷۱ ۳۱۷  ۰۹۱۴  ٬ ۶۴۸۲ ۳۳۷ ۰۴۱۱

► نویز ,۱۳۸۴  

                     نویسنده و کارگردان : بابک مینقی (بر اساس داستان ما نمی شنویم غلامحسین ساعدی)/ تصویربردار: حمید مهرافروز/ تدوین و صداگذاری: فرهود بحری کرمی/ مدیر تولید: مرتضی غیبی/ بازیگر: بابک مینقی/ تهیه کننده: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر/ تبریز٬ ۸ دقیقه٬ مینی دی وی٬ ۱۳۸۴.

                 مردی جوان به مبارزه با بلندگویی بر می خیزد که مقابل اتاق او نصب شده و مدام از دموکراسی و آزادی سخن می گوید.

نمایش داده شده در فستیوال های:

۱۰ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه تهران/ تهران

۰۶ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه باکو/ باکو٬ آذربایجان

۰۱ مین فستیوال بین المللی فیلم های ایرانی نور/ لس انجلس٬ آمریکا

۰۲ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه کابل/ کابل٬ افغانستان

۲۲ مین فستیوال بین المللی فیلم بلک برلین/ برلین٬ آلمان

۰۵ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه بلغارستان/ صوفیا٬ بلغارستان

۲۰ مین فستیوال بین المللی اروپا مدیا آرت فیلم/ اوسنابروک٬ آلمان

۱۱ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه وینتر تور/ سویس

۲۳ مین فستیوال بین المللی فیلم پالم اسپرینگ/ پالم اسپرینگ٬ آمریکا 

۱۱ مین فستیوال بین المللی فیلم یو ان مووی/ رم٬ ایتالیا

۰۴ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه آک بانک/ استانبول٬ ترکیه

۱۲ مین فستیوال بین المللی فیلم های تورکی بوستون/ بوستون٬ آمریکا

۰۰ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه شورت سوپ/ استرالیا

۰۰ مین فستیوال بین المللی فیلم دانشگاه ماری مونت/ ماری مونت٬ کالیفرنیا٬ آمریکا

۰۰ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه یونیکا/ کره جنوبی

۰۰ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه آنتی متر/ ویکتورا٬ کانادا

۲۲ مین فستیوال فیلم کوتاه تهران/ تهران

۰۵ مین فستیوال فیلم کوتاه سیب/ تبریز 

► موشها و آدمها,۱۳۸۵  

                    نویسنده و کارگردان : بابک مینقی/ تصویربردار: بابک مینقی٬ مهدی قبادی/ تدوین و صداگذاری: فرهود بحری کرمی/ مدیر تولید: مهدی مددی/ بازیگر: لیلا جعفری٬ رامین بوستانی/ تهیه کننده: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر٬ مرکز فرهنگی هنری بسیج/ تبریز٬ ۵:۳۰ دقیقه٬ مینی دی وی٬ ۱۳۸۵.

               فکر می کنم به سفیدی موشها و سفیدی ذهن موشها و به سفیدی ذهن خودم می رسم به اینکه این موشهای سفید و ناز این همه سال که مانده اند. تمام از خاطرات آدمهای غایب سیر شده اند٬ که حالا حضور دارند و من می بینمشان که دم های کوچک و نازک پشت سرشان پوزه را که به زمین می کشند تکان می خورد.

نمایش داده شده در فستیوال های:

۲۲ مین فستیوال بین المللی فیلم بلک برلین/ برلین٬ آلمان

۰۶ مین فستیوال فیلم کوتاه سیب/ تبریز

۰۱ مین فستیوال  فیلم کوتاه دفاع مقدس/ تبریز

► ماتیک ,۱۳۸۶  

                  نویسنده و کارگردان : بابک مینقی/ تصویربردار: امیر پورحکمت/ تدوین و صداگذاری: باقر مردانی/ طراح انیمیشن: مهدی فروغی٬ راحله قاسم پور٬ امید تقی پور/ مدیر تولید: آرش شرکش/ بازیگر: بهروز سعدی/ تهیه کننده: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر٬ بهروز سعدی/ تبریز٬ ۱۰ دقیقه٬ مینی دی وی٬ ۱۳۸۶.

     رویاهای نگهبان شب انباری متروک جان می گیرند و تا آنجا پیش می روند که واقعیت و رویا در هم تنیده می شوند و تشخیصشان غیر ممکن.

نمایش داده شده در فستیوال های:

۲۱ مین فستیوال بین المللی فیلم های تلویزیونی اروپا٬ فیپا/ پاریس٬ فرانسه

۰۵ مین فستیوال بین المللی شب های پاریس/ پاریس٬ فرانسه

۰۲ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه قبرس/ قبرس شمالی

۰۰ مین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه آنتی متر/ ویکتوریا٬ کانادا

۰۰ مین فستیوال بین المللی فیلم پورتوبلو/ لندن٬ انگلیس

► سیرغا ,۱۳۸۷  

                   نویسنده و کارگردان : بابک مینقی/ تصویربردار: امیر پورحکمت/ تدوین و صداگذاری: باقر مردانی/ طراح صحنه: ناصر صادقی/ مدیر تولید: محمد فرزین نیا/ بازیگر: بهرام نوبری پور٬ بتول میرزایی٬ رضا گل آور/ تهیه کننده: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر/ تبریز٬ ۱۳دقیقه٬ دی وی کم٬

                 زنی که به تازگی شوهر خود را در زلزله از دست داده در جاده متروک با برادر شوهر خود دیدار می کنم و ما با حقایق تازه ای درباره نحوه مرگ شوهر زن و ارتباط زن و شوهر برادر آشنا می شویم.

 

نمایش داده شده در فستیوال های:

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی 

 

 

گفتگو با بابک مینقی کارگردان فیلم کوتاه نویز / هادی دهقانی

برنده بهترین فیلمنامه از ششمین فستیوال بین المللی فیمسازان جوان باکو

 

فیلم کوتاه نویز ساخته بابک مینقی در ششمین فستیوال بین المللی فیلمسازان جوان باکو ، تندیس بهترین فیلمنامه را خود اختصاص داد . این فیلم در سال گذشته نیز به بخش نهایی مسابقه بین الملل فیلم کوتاه تهران  نیز راه یافته بود به همین بهانه گپی دوستانه با کارگردان فیلم انجام داده ایم .

 

           نویز را با چه انگیزه ای ساختید !؟

 

          پس از اتمام دوره آموزشی در انجمن سینمای جوانان مدت ها بود که  به ساخت اولین فیلم کوتاه خودم فکر می کردم ، ولی هنوز موفق به ساخت فیلم اول خود نشده بودم . فیلمنامه ی نویز یک تمرین درسی بود داستانی از دکتر غلامحسین ساعدی که پس از کمی سبک و سنگین کردن تبدیل به فیلمنامه ی فیلم نویز شد. پس از تاسیس انجمن فیلم در فرصتی که پیش آمد با حمایت انجمن فیلم کار ساخت نویز شروع شد . لوکیشن ها را بازبینی کردیم و آخرین مشورت ها را انجام دادیم و رسیدیم به روز اول فیلمبرداری .

 

          چه انگیزه ای باعث شد که فیلمنامه را از نوشته های دکتر ساعدی اقتباس کنید !؟

 

         من به لحاظ حسی علاقه وافری به اثار ساعدی داشته و دارم . ولی عامل اصلی انتخاب نویز به قابلیت های داستان « ما نمی شنویم » ساعدی باز می گردد . فیلمنامه ای پر از عناصر استاتیک . علاوه بر این ساخت داستانی از ساعدی یک نوع حرمت نهادن به شخصیت ایشان بود که تاثیر بسیار زیادی در شکل گیری ذهنیت و سلیقه هنری خود من داشت .

 

          چه رابطه ای بین یک فیلم اقتباسی و داستان اصلی می بینید !؟ بخصوص که این مقوله نه تنها در فیلم کوتاه که در کلیت سینمای ایران نادیده  انگاشته شده است .

 

          هر اثر هنری قابلیت این را دارد که به قالب ها و شیوه های  دیگر هم بروز کند . یکی از رایج ترین این تبادل ها بین ادبیات  و سینما اتفاق افتاده ، سینما و ادبیات  و سایر هنر ها هر کدام قابلیت ها . کاستی هایی دارند که باید در تبدیل شدن از قالبی  به قالبی دیگر  ظرفیت زمانی و مکانی خود را تغییر دهند . سینما در طول سده های گذشته فرصتی  بوده است که سایر هنر ها سعی کرده اند به واسطه ی آنکه هنر و بیانی بسیار قابل دسترس تر از سایر هنر ها می باشد ظرفیت های خود را بیان کنند . گاها انتخاب فرمت ( زبان بیانی ) در این تبادل با شکست مواجه شده است . یعنی سینما در بعضی از موارد ، فرمت مناسبی  برای بعضی از داستان ها نبوده است . داستانهایی که خود به تنهایی در قالب رمان و نمایشنامه و ... پیش از این با اقبال عمومی مواجه شده اند این رابطه بصورت عکس هم اتفاق افتاده ، فیلمهایی که یک سر و گردن از از منبع الهام خود بهتر بوده اند . کسی که این قابلیت ها را باید بسناسد ، بدون شک خود شخص کا رگردان است .یکی از سخت ترین مراحل کارگردانی انتخاب داستانی است که مقبول باشد .

 

          در مورد اینکه چرا اقتباس در سینمای ایران  جایگاهی ندارد بیشتر بر می گردد به برداشت نادرستی که از مفهوم مولف درز سینمای ایران وجود دارد . مولف در ایران بیشتر به  مفهوم کارگردانی عنوان می شود که تمام مراحل کار از جمله فیلمنامه نویسی تا تدوین از زیر دست او گذشته باشد . در حال که مولف به نظر من کسی است که این فرصت را به خود و فیلمنامه و سایر عوامل می دهد . که فارغ از نگاه های مرسوم بهنگاهی مستقل و بدون وابستگی دست یابند .

 

 

          آیا باز هم به دنبال اقتباس خواهید رفت !؟

 

          حتما . و این فرصت را به خودم خواهم داد تا کارهایی را که از لحاظ  ساختار داستانی ، پیکره ی منسجمی دارند  را برای برگردان سینمایی مطالعه کنم .

 

          چه تغییراتی در داستان « ما نمی شنویم » اتفاق افتاد تا تبدیل به فیلمنامه فیلم « نویز » شود!؟

 

         عمده ترین تغییر ، تغییر بافت داستان بود رنگ بندی وفضاسازی در  فیلم نقش عمده ای در انتقال روایت بر عهده دارد اما از سایر تغییرات می توانم به تغییری که مربوط  به پایان بندی داستان بود اشاره کنم . در داستان ساعدی مرد جوان از پا نمی نشیند و به مبارزه به شکل علنی تری ادامه می دهد ولی قهرمان فیلم منبرخورد مستاصلانه ای با نصب دوباره بلند گو  دارد چون زمان و مکان حادثه عوض شده است . روحیات من و دوستانم به کلی نسبت به دهه ۴۰ دگرگون شده است به زبان ساده مفهوم مبارزه تغییر یافته است .

 

           فیلم از نورپردازی ، رنگ بندی منحصر به فردی برخوردار بود همچنین آهنگ مناسبی در تدوین داشت . چگونه به این نگاه دست پیدا کردید !؟

 

           درباره ی رنگ و نور تمام آن چیزی که توی ذهن داشتم به مرحله عمل نرسید . ولی در کل نسبت به مقوله ی رنگ و نور پردازی راضی هستم . برای بوجود آمدن طیف رنگ قهوه ای در فیلم نه تنها از منظر فیلتر که در طراحی صحنه و لباس هم دقت کردیم که رنگی با تونالیته ی متفاوت نباشد  که توی ذوق بزند . اما درباره ی تدوین باید بگویم که ۳ تدوین گر متفاوتعوض شد تا اینکه به کمک تدوین گر چهارم ( آقای بحری ) فیلم به پایان رسید .

            می دانم که مدت زمانی طولانی درگیر به پایان رساندن فیلم بودید . در این مدت چه گذشت !؟تصاویر در سال۸۳ تصویر برداری شد و در سال ۸۴ آخرین تدوین فیلم به پایان رسید . در تمان این سالها وسوسه و وحشت درباره ی ناتوانیم نسبت به انجام صحیح امور  بر من بست پیدا کرده بود . فیلم « نویز » اولین تجربه ی من در کارگردانی بود به لحاظ فکری پروژه ای متفاوت و پیچیده ، این امر باعث می شد که انجام امور به کندی پیش برود . هر چند در نهایت با اتمام فیلم و موفقیت نسبی آن تمام زجرهای چند سال گذشته به خوشی تمام شد .

 

             نظرتان درباره ی کارگردانی فیلم کوتاه چیست !؟

 

            این پرسش در حقیقت یک فرصت برای نگاه کردن به شغلی است که من آن را به عنوان حرفه برگزیده ام وقتی می گویم حرفه نه از نظر مادی که بیشتر برایم جنبه ی علمی و کار آموزی آن مطرح است . وقتی سر صحنه هستم سرشار از انرژی ام و آماده انفجار ... ولی تمام طول سال را به آن یک هفته و سه روزی فکر می کنم که سر صحنه هستم و اتفاقاتی که ممکن است آنجا پیش بیابید گاهی دچار هیجانم از اتفاقی که قرار است بیفتد و بیشتر دچار افسردگی ... من همیشه به خودم نمره از یک تا صد می دهم و خودم را ارزیابی می کنم . کارگردانی فیلم کوتاه این فرصت را به من می دهد که به ترس ها و هیجاناتم درباره ی سینما ، بهتر بیندیشم .

 

           برای فیلم نویز چه نمره ای دادید !؟

 

          بیست از صد ، نویز را دوست دارم فیلمی است که به واسطه ی آن من دیده شده ام  ، تشویق شده ام ولی همیشه به این موضوع فکر می کنم که نویز می توانست فیلم خوش ساخت تر و بهتری باشد .

 

          درباره ی صداگذاری فیلم باید بگویم که صداها در حد و کیفیت مناسبی نیستند !؟

 

         این مشکل را در فیلم دومم هم تجربه کردم ... یکی از مشکلات ساخت فیلم نویز مسئله صدا گذاری بود . با چند نفری که در این زمینه تخصص داشتند صحبت کردیم  ولی در نهایت صداهای فیلم از حد استاندارد هم پایین بود . و موقع میک کردن به خاطر عدم آگاهی نسبت به تعویض یک کابل تمام صدای فیلم از استریو به منو تبدیل شد ...

 

          بعد از نویز فیلم کوتاه « موش ها و آدم ها » چگونه شکل گرفت !؟

 

         درباره ی این فیلم زیاد دوست ندارم که صحبت کنم چون که فیلم هنوز به آن صورت که باید دیده شود دیده نشده . موش ها و آدم ها در یک نشست چند ساعته نوشته شد و روز بعد هم رفتیم سر صحنه که در واقع انبار محل کار یکی از دوستانم بود . قبل از شروع تصویربرداری آخرین تغییرات راروی فیلمنامه اعمال کردیم و بعد چند کاغذ رنگی به دیوار زدیم و سعی کردیم در با دکوپاژ مقابل دو متر مربع رنگ قرمز حس و حال یک پناهگاه را به تصویر بکشیم و ...

 

           بزرگترین نقطه ضعفی که برای فیلمهایتان قائل هستید  چه چیزی است !؟

 

          مسئله همکارانم . در هر دو فیلم قبلی من به دلیل سهل انگاری دوستانم کلیدی ترین بخش داستانهایم را از دست دادم در سکانس بیابان فیلم نویز سهل انگاری باعث شد مقدار زیادی گرد و غبار به هد دوربین بگیرد و باعث ریخته شدن تصویر بشود .

 

           آسیب شناسی فیلم کوتاه در استان را چگونه می بینید !؟

 

          عمده ترین مشکل فیلم سازان جوان استان مابحث مدیریت است متاسفانه مدیریت فرهنگی و هنری در شهر ما بیشتر به دنبال آمار هستند و گزارش سالانه  و نه در فکر ارتقا سینما و کمک به حیات اجتماعی  و هنری فیلم سازان جوان . گاهی به این مسئله فکر می کنم که وقتی قرار است از جیب خودمان و فکر خودمان بنویسیم و بسازیم و برای جشنواره ها بفرستیم دیگر چه نیازی به مدیر داریم  . در این جا منظورم از مدیر نه یک شخص که بلکه کلیت اشخاص و ارگانهایی است که به نوعی تولیت و مسئولیت حمایت از فیمسازی و سینما را بر عهده دارند ، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی ، انجمن سینمای جوان ، حوزه هنری و صدا سیما و ... هر کدام ساز خود را می زنند و کاری به کار تولید ، حمایت و آموزش و ... ندارند .

          مشکل بعدی فیلم کوتاه استان نگرش خود شخص من و دوستانم  است که در این حوزه فعالیت می کنیم  . نا آگاهی و کمبود دانش آکادمیک  و اقتصاد به شدت متکی به خانواده و پول توجیبی ما را آسیب پذیر ، زود رنج و خود بزرگ بین پرورش داده است .

 

           چشم انداز آتی فیلم کوتا ه در استان را چگونه می بینید ؟

 

          من ذاتا آدم خوش بینی هستم تاسیس انجمن فیلم و برگزاری همایش ی فیلم کوتاه نقش مهمی در تجدید حیات و روحیه سینمائی در استان ایفا کرده است و انجم فیلم در حال برداشتن قدم های بزرگی است . برگزاری دوره های آموزشی ، افتتاح دفتر در شهرستان ها و از همه مهم تر برگزاری جشنواره رحمت همه فرصت و موقعیت بزرگی برای نشان دادن توانایی های بچه های فیلم کوتاه بوده است . تجربه نشان داده که بچه های فیلم کوتاه حرفهای زیادی برای گفتن دارند .

...

 

           و در آخر اگر حرفی دارید !؟

 

          از شما سپاسگذارم برای فرصتی که به من دادید .

 

 این گفتگو پیش از این در شمار ۱۴۳ هفته نامه ساقی چاپ شده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

فیلم کوتاه ماتیک بعد ۷ ماه خون دل خوردن آماده نمایش شد / ماتیک روایتی از رویاهای نگهبان شب یک انبار متروکه است امید وارم فرصتهایی بوجود بیاد که تمام دوستان بتونند فیلم رو ببینند قطعات زیبای موسیقی فیلم رو که انتخابی از کارهای عزیزا مصطفی زاده است بشنوند ، همچنین نور پردازی کادر بندی های امیر پورحکمت ، صدا گذاری و تدوین باقر مردانی و کارهایی که هر کدوم از بچه ها انجام دادند تا فیلم به بهترین نحو ممکن تموم بشه برای اولین بار باید اعتراف کنم که ماتیک فیلم همه بچه هاست و من خیلی امید وارم که زحمت هایی که دوستانم کشیدن دیده بشه .

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

روز / داخلی / اتاق خواب ،

 

          بانو پیرزنی ۶۰ ساله با موهای سفید جو گندمی که هنوز زیبائی جوانی در چهره ی شکسته اش نمایان است  از پشت توری پنجره به حیاط نگاه می کند . به محمود خان پیر مرد ۸۰ ساله که چیزی از صلابت گذشته در وجودش باقی مانده . محمود خان روی ویلچر نشسته و به ماهی های سرخ توی حوض نگاه می کند .

 

روز / خارجی / حیات عمارت محمود خان و بانو ،

 

          عمارتی بزرگ ، درخت های کهن سال و خشکیده حوضی کوچک در وسط حیاطی پوشیده از برگ زرد و خشک درختان . کلاغی بر لب پاشویه می نشیند .

 

روز / داخلی / آشپزخانه ،

 

          محمود خان بر روی صندلی چرخدار پشت میز نشسته بانو دستمالی بر یقه محمود خان می گذارد و با کارد آشپزخانه تکه ای از پنیر جدا کرده روی نان می کشد .

 

روز / داخلی / انبار ،

 

          انباری پر از کهنه ریزهای قدیمی ، بانو دنبال چیزی می گردد . صندوق رنگ و رو رفته و غبار آلودی را بیرون می کشد و در آن را باز می کند . صندوق پر از لباس های قدیمی و کلاه ها و کفش هایی است که بسیاری از آنها هنوز نو هستند ، بانو به سختی مشغول بیرون کشیدن صندوق از انباری به بیرون است .

 

روز / خارجی / حیاط عمارت ،

 

          تمام حیاط پر شده است از لباس ها ، کلاه ها و کفش ها ، اینجا و آنجا بر روی بوته ی ژولیده ی شمشاد ، بر روی درگاهی پنجره ، نرده های پلکان و روی زمین کنار حوض – لباس های رنگارنگ جوانی بانو – لباس هایی که هر کدام خاطره ای را برای بانو زنده می کند . کلاغی در حیاط  روی صندوق می نشیند .

          بانو در حال ساخت مترسکی با لباسهای محمود خان است ...

 

شب / داخلی / اتاق نشیمن ،

 

          بانو تلویزیون را برای محمود خان که روی مبل لمیده است روشن می کند و از اتاق خارج می شود . تلویزیون مسابقه فوتبال پخش می کند ، ولی هیچ صدایی به گوش نمی رسد .

 

شب / داخلی / اتاقی دیگر ،

 

          سطح اتاق پر از لباسهای متفاوت رنگارنگ است . بانو کت زنانه ابریشمی و یشمی رنگی را بر داشته و مشغول اتو کردن آن می شود ... و بعد از میان کفش ها ، کفش سفید ورنی و نوک تیزی بر می دارد .

 

داخلی / شب / اتاق نشیمن ،

 

          برنامه تلویزیون تمام شده است و تلویزیون برفک نشان می دهد . محمود خان بر صفحه تلویزیون مات نگاه می کند . بانو وارد اتاق می شود . اتق نیمه تاریک ، بانو کت و دامن یشمی رنگ را پوشیده و کفش های ورنی را به پا  کرده است . بانو مقابل محمود خان می نشیند و محمود خان مات به بانو نگاه می کند .

بانو : « یادت هست اومدی خواستگاری من ، با کت و شلوار مشکی ، کفش سیاه و سفید  و کلاه ماهوت ، از همان روز هم می دانستم که یک آدم حقه باز بیشتر نیستی ، خوشی هایت با دیگران  بود و حالا این تن کج و کوله و بیمارت را آورده ای برای من بیچاره کافی است که یک هفته به تو نرسم ، آن وقت در کثافت فرو می روی ( با حسرت) من ... ، دختر هیجده ساله ی چشم و گوش بسته ، همان موقع هم برق پدر سوختگی را توی چشمهایت دیدم . جی شد آن چشم ها و لبخندهای عاشق کشت !؟ حالا فقط یک جنازه ای ، می خواهی همین الان با این رادیو بزنم توی سرت که دیگر نفست هم بالا نیاید ، از همان موقع هم داشتی کچل می شدی و پیه در می آوردی آره حرف که نمی توانی بزنی ولی شکر خدا هنوز کر نشده ای، باید یک چیزی را خوب بدونی . تنها چیزی که باعث شد . من زن تو بشم . میل پدرم بود و گرنه ، نه قد و قامتت ، نه چشمهای سیاهت ، نه ثروتت ، نه خانواده ات . هیچ کدوم نمی توانست مرا به این کار مجبور کند . به خصوص که همان موقع عاشق پسر دائیم بودم و از تو چه پنهان کلی با هم قول و قرار داشتیم ... »

در تمام این مدت محمود خان مات به بانو نگاه می کند . بانو چراغ را خاموش می کند .

 

روز / داخلی / آشپزخانه ،

 

          بانو صبحانه محمود خان را روبرویش می گذارد و خود هم می نشیند . موهایش را که جلوی صورتش افتاده عقب می زند و سپس نان خیسانده در شیر را به محمود خان می دهد .

 

روز / داخلی / اتاق نشیمن ،

 

          بانو با لباس مخمل شرابی به تن و با روسری سفید یاقوت نشان وارد اتاق می شود و در کنار محمود خان بر روی مبل می نشیند ،

« امشب می خواهم به چیزی اعتراف کنم ، نمی تونستم بگذارم که تو بمیری و این را ندانی ، می دونی ... اون شب ، جشن خانه نخست وزیر یادت هست !؟ همون شب را می گویم که دم سحر مست آوردنت وتا سه روز با سر درد گوشه اتاق افتاده بودی ، آره – یادت آمد – تا مدت ها هر شب توی خواب حرف می زدی و مارگاریت را صدا می کردی ! راستی مارگاریت کی بود !؟ همان زن دانمارکی یا دختر روس !؟ ... همان شب ، و قتی تو از زور مستی دیگر هیچ جا را نمی دیدی و می خواستی باز هم آنجا بمانی و برقصی ، شازده ، پسر عمویت مرا با ماشینش به خانه رساند ، توی راه خیلی از زیبائی من تعریف کرد و گفت از این که من با این همه زیبایی آن شب تنها در گوشه ای نشسته ام و اصلا نرقصیده ام متاسف است ، گفت ، حیف من که زن آدم بی سلیقه ای مثل تو شده ام . می دانی که شازده چه طور صحبت می کند . شیرین و با مزه . آن شب چند ساعت توی ماشین گشتم و خیلی هم خوش گذشت ... »

اشک توی چشمهای  بانو جمع شده است ، بانو دیگر چیزی نمی گوید و محمود مات نگاه می کند .

 

روز / داخلی / اتاق خواب ،

 

          محمود خان بر روی تخت نشسته است بانو لباس نسبتا گشادی از کتان سفید با یقه و آستین توری پوشیده است و شکمش برآمده است. بانو عکس دختر کوچکی را از آلبوم در می آورد و نگاه می کند ، کنار محمود خان می نشیند و لبخندی به محمود خان می زند ،

« آن سالی که شش هفت ماه همراه دختر خاله ام به شیراز رفتم و آنجا ماندم ، یادت می آید ، خوب ، تو هیچ وقت نپرسیدی که من بگویم ، آن سال من حامله بودم ... »

          بانو با تردید ،

« شاید شازده وشاید از یکی دیگر ... ببین این عکس اوست . اسمش شیرین است ، خدا می داند که چقدر شیرین است . »

          بانو در رویایی غرق می شود از روی تخت بلند می شود و در حالی که بالش را از زیر پیراهنش بیرون می آورد . از اتاق خارج می شود . صدای صفحه گراموفون به گوش می رسد ، که صفحه ای از داریوش طلایی را پخش می کند . محمود خان مات نگاه می کند .

 

شب / داخلی / اتاق نشیمن ،

 

          صدای صفحه گراموفون ، اتاق نیمه تاریک – بانو با لباس شب عروسی اش به دور خود می چرخد .

 

شب / داخلی / اتاق خواب ،

 

          محمود خان مات نگاه می کند ، در گوشه چشمهایش قطره اشکی دیده می شود . محمود خان چشمهایش را آرام می بندد .

 

بر اساس داستان بانو و جوانی خویش نوشته ناهید طباطبایی ، بابک مینقی 1381 ، بازنویسی مرداد 1385 ، تبریز

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

Babak Meinaghi, born 1980, Azarbayjan province, Tabriz ,Iran Graduated from I.Y.C.S , film making course 2001.   

1. Noise, 2005

2. Mice & Human, 2006­­

3. Lipstick, 2007

4. Sirga, 2008

Contact

Babak Meinaghi
P.O.Box: 51385-4653,Tabriz,IRAN

3971 317 914 0098

Noise, 2005

               Director & Script: Babak Meinaghi \ Photographer: Hamid Mehrafrooz \ Editor & Sond : Farhood Bahri \Actors : B. Meinaghi \ Producer : Art film Experimental Artistic Workshop \ Tabriz , 8min, mini DV , 2005

               A Young man defies a loud speaker that is installed before his house and speaks continuously about freedom & democracy while at the same time martial low vehicles patrol around the city …

22`th Tehran National Short Film Festival\Tehran, Iran 

10`th Tehran International Film Festival\Tehran, Iran

06`th Bako International Audiovisual Festival\Azarbayjan

01`th Noor Film Festival\Los Angeles, USA

22`th Black International Cinema\Berlin, Germany  

20`th European Media Art Festival\Osnabrueck, Germany

05`th International Short Film Festival\Bulgarya

11`th International Kurz Film Festival Winterthur\Suwiss

02`th Kabul Short Film Festival\Kabul, Afgaestan

23`th Palm Springs Film Festival\Palm Springs, USA

11`th Unimovie\Roma, Italy

04`th AKBANK Film Festival\Istanboul, Turky

12`th Boston Turkish Festival\Boston, U.S.A

2007 Short Soup International Short Film Festival\Austrya

2007 Specialist Film Fest, Marymount University\CA, USA

2007 Antimatter Film Festival\Victoria, BC, Canada

2007 UNICA Korean 2007

Mice & Human, 2006

              Director & Script: Babak Meinaghi\ Photographer: B.Meinaghi & Mehdi Gobadi\ Editor & Sond: Farhood Bahri\ Actors: Leila Jafari, Ramin Bostani & Mahsa Nobaripour\ Producer: Art film, Experimental Artistic Workshop\ Tabriz, 5 min, mini DV,  2006

             I think to the whiteness of mind & to the whiteness  of their minds & to mine & I get to the conclusion that there white mincing mice with these years past are fed up with the memories of absent human beings that they are present now & I see them. Their small thin tails morning as they small the ground . As a sign of gratitude for there lies & there small white mincing mice that small all the mind and the memories always going to be recalled .   Mice & Human beings experiences an abstract and surrealistic lineage , lifeless environment and stern and pitiless human beings & the sound that offends the mind & water drops quietly dripping down in the mind.

22`th Black International Cinema\Berlin, Germany

Lipstick, 2007

               Director & Script: Babak Meinaghi\ Photographer: Amir Porhekmat\ Editor & Sound: Baqer Mardani\ Actors: Behroz Sadi\ Animator: Omid Taqipour, Rahele Gasempour\ Muzik: Aziza Mosrafazadeh\ Producer: Art film, Experimental Artistic Workshop\ Tabriz, 10 min, mini DV, 2007

               The desolate depository night watchman` s dreams …

21`th FIPA International Film Festival\Paris, France

05`th Festival Signes De Nuit Paris\Paris, France

02`th Cyprus International Short Film Festival\North Cyprus

2008 Antimatter Film Festival\Victoria, BC, Canada

2008 Portobello Film Festival\London, U.K

 

Sirga, 2008

                 Director & Script: Babak Meinaghi\Photographer: Amir Porhekmat\ Editor & Sound: Baqer Mardani\Actors: ‌‌Bahram nobaripour, Batul Mirzaie, Reza golavar\Art Dezine: Naser Sadegi\Producer: Art film, Experimental Artistic Workshop\ Tabriz, 10 min, DV Cam, 2008

               The woman whose husband has died meets her brother-in-law at a uninhabitant road, and we are acquainting with some new truths about the relationship between these man and woman, and also about how husband died

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی 

 

         

          با پایان یافتن ماه جولای و نزدیک شدن به اگوست برنامه چند فستیوال فیلم کوتاه منتشر شد و فیلم نویز به ترتیب  در ماه  فوریه 2008 در هفتمین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه کراچی / در ماه سپتامبر در بیست و هشتمین جشنواره فیلم آنتی متر در ویکتوریای کانادا نمایش داده خواهد شد .

         از دیگر نمایش های نویز در ماه اگوست نمایش فیلم در فستوالهای وینترتور سویس / فستیوال فیلم کوتاه بلغارستان و همچنین حضور در بخش مسابقه و فیلم مارکت فستیوال بزرگ پالم اسپرینگ آمریکا می باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

 

          کسب سه جایزه بین المللی در ماه جولای برای فیلم نویز / همیشه اردیبهشت ما برای من خوش یمن بوده و حالا در بین ماههای میلادی فکر کنم جولای را بیشتر از همه دوست داشته باشم . اول جولای خبر کسب جایزه  دوم بهترین فیلم کوتاه از دومین فستیوال بین المللی فیلم کوتاه کابل منتشر شد و بعد خبر بهترین فیلم کوتاه انتخابی تماشاگران از جشنواره های بلک برلین و یونیکا کره رسید که هنوز تندیس هیچ کدوم به دستم نرسیده / در ضمن باید تشکر کنم از مرجان ریاحی که زحمت کشیده و  لوح تقدیر و تندیس فستیوال کابل رو آوردن تهران ولی من هنوز وقت نکردم به تهران برم و ایشون رو ملاقات کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

 

          قدیمی ترین سند منتشر شده  درباره ی نمایش فیلم در شهر تبریز به ۱تاریخ ۲۵ شعبان سنه ۱۳۲۸قمری (۹ شهریور ۱۲۸۹ ) در خانه شخصی روبروی مریض خانه تبریز می باشد . در اعلان منتشر شده شرحی از پرده های نمایش را می خوانیم و اعلان در وضعی شور انگیز و متحیر از ترقی ها و معجزه های علمی قرن ، می نویسد :"کارخانه های عظیم ، امورات سابق و حالیه ملل عالم " مدّت نمایش پرده ها هفت روز بود و پرده ها هر شب در سه مجلس نمایش داده می شد .

          در هفته اول ۴ پرده ، محبت شاعر، نامادری، در کوچه قدغن است فروختن اشیاء و روز دید و باز دید نمایش داده شده است . همراه با نمایش فیلم ورقۀ نفیس بازی ها به دو شاهی فروخته شده است . این سند ارزشمند و تاریخی به موزۀ سینمای ایران اهداء شده است . این سند اولین سند درباره ی نمایش فیلم در تبریز است . هر چند خاطرات پراکنده ی دیگری هم در همان سال ها خبر از نمایش فیلم های صامت به پرده دارد .

          بعدها اولین سالن نمایش فیلم به صورت امروزی در اوّل کوچه پاساژ احداث شد. سینمای سعدی که بیشتر تیاتر سعدی بود با خرید یک دستگاه آپارات ، به صورت رسمی کار پخش فیلم را در سال۱۳۰۵ در تبریز آغاز نمودند . تا سال ۱۳۱۰ سینما سعدی تنها سینمای شهر بود . در این سال سینمای چوبی ایران در کنار کاخ دادگستری تبریز افتتاح شد . سینمائی که بعد از انقلاب سال ۵۷ در آتش ! سوخت . اما سینمای سعدی تا همین چند ماه قبل برقرار بود ... از چهار راه شریعتی (شهناز-مشهدی عباد) که به طرف باغ گلستان می رویم . اول کوچه پاساژ ساختمان آبی رنگ و رو رفته ای هست با قرنیزهای سنگی و پنجره های چوبی که خبری از زیبائی گذشته را هنوز به رخسار دارد. و چشم هر بیننده ای را به سوی خود جلب می کند .

          هر چند سینمای سعدی در این سالها به پخش فیلم دست چندم می پرداخت ولی حداقل وجودش غنیمتی بود، از زیبایی، کهنگی و خاطرات سالها و آدمهای غایب . اعلان سردر سینما نشانی بود از حیات و پله ها که بخشی از تاریخ از شانه هایش بالا رفته بود . حالا کوچه پاساژ کسالت بار تر از گذشته است . سینمای سعدی (۲۲ بهمن فعلی ) تعطیل شده است . گویی سینمای سعدی در راستای طرح عمران و تعدیلی ! تبدیل سینما به مجموعه های فرهنگی قرار گرفته است . درست مثل سینمای کریستال (که رویش را به تازه گی عادت کرده بودیم ) در خیابان شریعتی (شهناز) که قرار بود تبدیل به مجموعۀ تجاری ، فرهنگی و سینمایی سه سالنه شود و تبدیل به مجموعۀ تجاری ای شد با ردیفی از ویترین ها و ... و درست مثل سینمای سوخته شهر قشنگ نرسیده به میدان فجر (باغ قاباغی ) که تا همین چند سال پیش سر در باقی مانده اش بدجوری تو ذوق آدم می زد که آن را هم در راستای طرح نوسازی میدان فجر (باغ قاباغی ) تبدیل شد به مجتمع تجاری و البته فرهنگی !کردند . حالا آدم به غایت باقی می ماند که دربارۀ سینما سعدی چه چیزی بنویسد، اوّلین بهانه نبود بودجه برای تعمیر و بازسازی سالن است. و چند سال که بگذرد یک به یک ، چیزهایی از ساختمان که سقف و ستون باشد ، در معرض تندباد حوداث گم می شود ، بخشی از  سالن فرو می ریزد و آن وقت باید فکری به حال این ساختمان کریه المنظر کرد و اینجاست که اصحاب فکر ! طرح تبدیل سینما سعدی سابق ، مخروبه فعلی را به مجموعه تجاری ، فرهنگی و سینمایی ! را ارائه می نمایند . مثل هتل پالاس در همین کوچه پاساژ که تا همین دو سال قبل ، کارگاه امانی شهرداری بود و هر ماه یکی از اتاق های هتل پالاس گم می شدند و خوابیده ، مسافری و شاید مهمانی و ... هیچ کس باور  نمی کند به همین دو سال پیش وقتی با دوستی به هتل پالاس رفتیم اوّلین هتل شهر تبریز ... هنوز تخت خوابهای فلزی توی اتاق ها بودند . تاریخ شکل روشنی از گذشته نیست . ۲ سال دیگر هیچ کس یادش نمی آید که اوّل کوچه پاساژ سینما _ تیاتر سعدی بود با پلا توی تمرین و کارگاه دکور و گریم و کسی نیست روزی چهار راه شریعتی ( شهناز ) را چهار راه مشهدی عباد می خواندند که فیلم مشهدی عباد ۱۰ سال در سینما ایران اکران شد .

         هیچ کس به خاطرنمی آورد که طناب به ستون خانه حاج حسن طوبی ( بانی قبرستان طوبی - تاجر حامی مشروطه ) بستند و چنان طناب را کشیدند که ستون ایوان افتاد و سقف اندرونی ...! و لودر شبانه نصف خانه شر بیانی ها  را در جهت تعریض خیابان پاستور جدید ! خاک برداری کرد ... گویی همت جمعی در تخریب تاریخ این شهر وجود دارد... دیگر بحث از شکوائیه و گلایه گذشته است و نوشتن در اهمیت تاریخ ، آثار باستانی ، معماری شهری و صنعت توریسم سر هر خواننده ای را به را به دوران می اندازد . سینما سعدی تبریز اوّلین سینما ی تبریز با معماری زیبا و منحصر به فرد در آستانۀ تخریب قرار دارد .

         وقتی در ۱۳۲۵ قوای سلطنتی وارد آذربایجان و شهر تبریز شد از هیچ کوششی در تخریب و آتش زدن و کشتن مردم بی گناه فرو گذاری نکرد . چه بسیار آدم ها که هنوز خاطرات آن سالها به یاد دارند . همیشه نوعی از هنر تخریب در آذربایجان رواج داشت . تخریب و تدفین تاریخ به شدّت و همت فراوان ... مگر مشروطه خواهان چه ظلمی به رضا شاه کرده بودند ! که باید قبر های آن در باغ گلستان را با خاک یکسان می کردند . و کاخ های سلطنتی باغ شمال را تدفین . مگر مجسمۀ باقر خان چه کار ناشایستی در حق ذات همایونی !!! محمد رضا شاه انجام داده بود که باید هزار تکه می شد و از همه مهمتر و درد آورتر همین تالار شیر خورشید که آثار باقی مانده اش مثل خیزران بر قلبمان  فرو می رود . و حالا می شود لیستی از بنا ها ، تاریخ ها ، خاطرات و فرهنگ های در حال تخریب و تدفین را لیست کرد .

        هیچ وقت چرخش و کژ ، کژ دستگاه آپارات را از نزدیک شنیده اید و رقص غبار را روی ستون  نور لمس کرده اید و شماره های که با یک سوت کوتاه روی پرده میآیند ۳،۲،۱ ... عکس پشت ویترین سینما ها ، اعلان سر در سینما به چهره هایی که با خام دستی نقاشی شده اند و آنونس برنامه آینده و ...

 این یادداشت پیش از این در سایت آرقالا منتشر شده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

با صد هزار مردم تنهایی /
بی صد هزار مردم تنهایی
/ رودکی.

                   چوخ ایللر بوندان قاباخ گرک بیلیدیم، ایللر بوندان قاباخ ٬ چوخ تز تر از او کی گیزلیندا شئعر یازام یا سورالار کی قوخمیان حالدا. که گرک بیر دفتریم اولسون  که هر زامان بیر سطر تاپلدی٬ اتوبوس دا یا هر یئر ده سطریمی یادان چیخات میام. و دوری کی شئعر دفتریم بوگونا قئدر قورتالمیشدی. ایللر بوندا قابخ گرک بیلیدیم. و بو گونلر هر دن دیلیمن آلتیندا دانیش رام که او شئعر لر هامی سی سنه گوریدی و ایندی سن یوخسان و بیر سطر ده یوخدیو من دای یاخچی شاعر دئییرم.

                 بابک مینقی٬ دوغوم ۳۰ خرداد ۱۳۵۹/ تبریز، آذربایجان ایالتی.۱۳۷۹ ایران گنج سینماچی لار مرکزینده سینما دوره سی گچیردیپ ، بورا قدر دورد کیسا فیلم , سیچان لار و آدام لار٬ نویز٬ ماتیه و سیرغا آدا ایشلئیپ. و نویز فیلمنا گوره آذربایجان گنج سینماچی لار فیلم فستیوالیندان یاپ یاغچی سناریو وا خاطر قیزیل پری هیکلی٬ کابل کیسا فیلم فستیوالیندا ایکینجی یاغچی کیسا فیلم نشانی و آلمانین بلک برلین فستیوالی و قوزئی کره نین یونیکا فیلم فستیوالین دا تماشاچی لر طرفیندن ان یاغچی فیلم سچیلپ.

پست قوتوسی: ۴۶۵۳-۵۱۳۸۵ تبریز٬ ایران تئلفون: ۳۹۷۱ ۳۱۷  ۰۹۱۴  ٬ ۶۴۸۲ ۳۳۷ ۰۴۱۱

► نویز ,۱۳۸۴  

                     یازار و یونتمن: بابک مینقی (غلامحسین ساعدینین بیز ائشیدمیرخ کیسا اویکی سی اوزیندن)/ گورونتی یونتمنی: حمید مهرافروز/ قورقی و سس: فرهود بحری کرمی/ یاپمچی: مرتضی غیبی/ اویونچی: بابک مینقی/ یاپیم: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر/ تبریز٬ ۸ دقیقه٬ مینی دی وی٬ ۱۳۸۴.

                 گئنج بیر کیشی اوینی قاباغیندا کی تاخیلان سس اوجالدانان کی دال به دال آزادیخ و دموکراسیدان دانئشیر و انون خلوتین پوزوپ مبارزیه قالخیر.

بو فستیوال لار دا اکران اولموش:

۱۰ جی تهران اولوروسلار آراسی  قیسا  فیلم فستیوالی/ تهران

۰۶ جی باکی اولوروسلار آراسی  قیسا  فیلم فستیوالی/ باکی٬ آذربایجان

۰۱  جی نور اولوروسلار آراسی ایرانی فیلملر فستیوالی/ لس آنجلس٬ آمریکا

۰۲ جی کابل اولوروسلار آراسی  قیسا فیلم فستیوالی/ کابل٬ افغانستان

۲۲ جی بلک برلین اولوروسلار آراسی فیلم فستیوالی/ برلین٬ آلمان

۰۵ جی  بلغار اولوروسلار آراسی  قیسا  فیلم فستیوالی/ صوفیا٬ بلغار جمهوریتی

۲۰ جی اروپا مدیا آرت فیلم فستیوالیمی/ اوسنابروک٬ آلمان

۱۱ جی وینتر تور اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالی/ سوئیس

۲۳ جی پالم اسپرینگ اولوروسلار آراسی فیلم فستیوالی/ پالم اسپرینگ٬ آمریکا  

۱۱ جی یو ان مووی اولوروسلار آراسی فیلم فستیوالی/ رم٬ ایتالیا

۰۴ جی  آک بانک اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالی/ ایستانبول٬ تورکیه

۱۲ جی بوستون تورکی قیسا فیلم فستیوالی/ بوستون٬ آمریکا 

۲۰۰۷ جی شورت سوپ اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالی/ استرالیا

۲۰۰۷ جی ماری مونت یونیورسیتسینین فیلم فستیوالی/ ماری مونت٬ کالیفرنیا٬ آمریکا

۲۰۰۷ جی یونیک ااولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالی/ قوزئی کره

۲۰۰۷  جی آنتی متر اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالیمی/ ویکتوریا٬ کانادا

۲۲ جی تهران ملی قیسا فیلم فستیوالیمی/ تهران

۰۵ جی تبریز قیسا فیلم فستیوالی/ تبریز 

۰۲ جی تبریز یونیورسیته محصلری آرسایندا قیسا فیلم فستیوالی/ تبریز

► سیچانلار و آداملار,۱۳۸۵  

                 یازار و یونتمن: بابک مینقی / گورونتی یونتمنی:  بابک مینقی٬ مهدی قبادی/ قورقی و سس: فرهود بحری کرمی/ یاپمچی: مهدی مددی/ اویونچیلار: لیلا جعفری٬ رامین بوستانی/ یاپیم: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر٬ بسیج کورتول مرکزی/ تبریز٬ ۵:۳۰ دقیقه٬ مینی دی وی٬ ۱۳۸۵

               فئکر ادیرم سیچانلارین آق لیق نا و سیچانلارین بینینین آق لیق نا و یتیشیرم اوز بینیمین آق لیق نا. یتیشیرم بو نا کی بو آق و گوزل سیچانلار بو ایللر کی یاشیا بیلیپلر. تامام یوخ اداملارین خاطره سینن دویوپلار. کی ایندی واردیلار و من بیللرین گورییرم کی اینجه قویروخلاری باشلارینین دالی سی جا بورونلارین کی یئره چکیللر ند اوینوری.

بو فستیوال لار دا اکران اولموش:

۲۲ جی بلک برلین اولوروسلار آراسی فیلم فستیوالی/ برلین٬ آلمان

۰۶ جی تبریز قیسا فیلم فستیوالی/ تبریز 

۰۱ جی تبریز مدافعه قیسا فیلم فستیوالی/ تبریز

► ماتیه ,۱۳۸۶  

                 یازار و یونتمن: بابک مینقی / گورونتی یونتمنی:   امیر پورحکمت/ قورقی و سس: باقر مردانی/ انیمیت: مهدی فروغی٬ راحله قاسم پور٬ امید تقی پور/ یاپمچی:  آرش شرکش/ اویونچی: بهروز سعدی/ یاپیم: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر٬ بهروز سعدی/ تبریز٬ ۱۰ دقیقه٬ مینی دی وی٬ ۱۳۸۶

بیر قارنیخ گجه ده بیر متروکه انبارینین نیگهبانین رویالاری اورا قئدر آچیلیر کی که دوغرینن رویا بیر بیرنه توخونوپ و بیر بیرلریندن سچملری ممکن اولا بیلمیر.

بو فستیوال لار دا اکران اولموش:

۲۱ جی فیپا اولوروسلار آراسی فیلم فستیوالی/ پاریس٬ فرانسه

۰۵ جی پاریسین گجلری اولوروسلار آراسی فیلم فستیوالی/ پاریس٬ فرانسه

۰۲ جی قوزی قئبریس اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالی/ قوزی قئبریس تورک جمهوریتی

۲۰۰۸  جی آنتی متر اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالیمی/ ویکتوریا٬ کانادا

۲۰۰۸  جی پورتوبلو اولوروسلار آراسی قیسا فیلم فستیوالی/ لاندون٬ اینگلیس

► سیرغا ,۱۳۸۷  

                 یازار و یونتمن: بابک مینقی / گورونتی یونتمنی: امیر پورحکمت/ قورقی و سس: باقر مردانی/ دکور دیزاینی: ناصر صادقی/ یاپمچی: محمد فرزین نیا/ اویونچیلار: بهرام نوبری پور٬ بتول میرزایی٬ رضا گل آور/ یاپیم: آرت فیلم.کارگاه تجربی هنر٬ بهروز سعدی/ تبریز٬ ۱۳دقیقه٬ دی وی کم ٬ ۱۳۸۷.                 

                 ارینی الدن ورمیش دول قادین٬ قینین متروکه بیر جاده ده گورشور و بیز قادینلا و قین اراسیندا اولان رابط نی و ارین اولمسی بارسیندا ینی سوزلر بیلیروخ.

 

بو فستیوال لار دا اکران اولموش:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی 

          

 

           از سینما که بیرون آمدند اولین کاری که باید می کردند این بود که یک کوچه خلوت پیدا کنند تا دور از چشم همه مردم همدیگر را ببوسند .

 

دختر  : کجا بریم !؟

پسر   : نمی دونم !

دختر : تو از کافی شاپ بدت میاد !/

پسر  : نه ،

دختر : پس کجا بریم !؟

 

*****

 

         از سینما که بیرون آمدند اولین کاری که باید می کردند این بود که یک کوچه خلوت پیدا کنند تا دور از چشم همه مردم همدیگر را ببوسند .

 

دختر  : فردا همدیگر رو ببینیم !؟

پس   : نمی دونم !

دختر : تو از سینما بدت میاد !؟

پسر  : نه ،

دختر : پس کجا بریم !؟

 

*****

 

        نشسته بود وسط برف با یک لبخند کوچک روی لبش ، چشمهایش که مثل همیشه می خندیدند . پشت سرش ، ساختمان نیمه کاره شماره 3 دانشگاه بود که حالا دانشکده ادبیات شده است . عکس  

قشنگی بود . تیر آهن ها و آجرهای ساختمان نیمه تمام پشت سر ، تناسب زیائی با اورکت آبی رنگ و لبهای قهوه ای رنگ دختر داشت . دختر همیشه رژ قهوه ای روشن به لبش می زد . خودش می گفت این رژ طعم قهوه می دهد .

 

دختر : ...

پسر  : چقدر شکر قاطی قهوه ت می کنی !

دختر : شیرین دوست دارم .

پسر  : ولی همه مزه قهوه به تلخی اونه !

دختر : فکر کنم شکرش زیاد شده ...

( دختر فنجان قهوه را به لبهای خود نزدیک می کند )

تو نمی خوای شکر اضافه کنی !؟

پسر  : نه .

( دختر داخل کیف خود دنبال چیزی می گردد )

دختر : تو این عکس من رو دیدی !؟

پسر  : نه ... چقدر رنگ آبی بهت میاد !

دختر : من بیشتر از رنگ نارنجی خوشم میاد !؟

 

*****

 

       هنوز ترکت نکرده ، / در من می آیی ، بلورین ، / لرزان ، / یا ناراحت از زخمی که به تو زده ام ./ یا سرشار از عشقی که به تو داده ام ، / چون زمانی که چشم می بندی ، بر / هدیه زندگی که بی درنگ به تو بخشیده ام ./ عشق من ، / ما همدیگر را گرم یافتیم / و یکدیگر را به دندان کشیدیم. / آن گونه که آتش میکند / و زخم بر تنمان می گذارد ، / من نیز به تو گل سرخی خواهم داد . /

 

*****

 

 

 

      چگونه می شود در مورد حادثه ای صحبت کرد که هنوز اتفاق نیفتاده است یا اتفاق افتادن آن در هاله ای از باید ها و نباید ها قرار گرفته است . دختر فکر می کند ، که هیچ وقت نباید این اتفاق  می افتاد .

 

دختر : در مورد من چی فکر می کنی !؟

پسر   : به جسارت تو احترام می گذارم .

دختر : تو فکر می کنی من یک دختر ...

 ( پسر در حالی که آخرین دکمه پیراهن خود را می بست     ... )

پسر  : نه ... اصلا این طور فکر نمی کنم .

 

شعری از پابلو نرودا

این داستان پیش از این در سایت کافه منتشر شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

      

 

  تق تق تق /

 

        صدای در می آید !؟ ساعت 3 بعد از ظهر یک تابستان گرم پیرزن فرتوت در حالی که چادر نماز سفید با گلهای ریز  آبی را به دور خود پیچیده است گوشه اتاق دراز کشیده است . پنکه سقفی آرام بالای سر پیرزن در حال چرخش است .

 

       تق تق تق /

 

       ماهها قبل تنها دختر پیرزن با صدای تق تق در به به شوق به سوی در می دوید . همیشه تنهائی  این مادر و دختر را دوستان و همسایه ها پر کرده بودند . تمام بعد از ظهرهای تابستان پیرزن باغچه حیاط را آب می داد . و لیلا که روی تخت گوشه ی حیاط دراز کشیده بود گوجه های سبز ترشی را که از درخت حیاط  چیده بود زیر زبانش درون دهان خود بازی می داد و کتاب جیبی داستان را ورق می زد .

        شوهر پیرزن بعد از 30 سال خدمت در پالایشگاه بازنشسته شد و بعد از چند سال خانه نشینی به خاطر ناراحتی ریه هایش دیگر از خواب بیدار نشد . لیلا آن روز امتحان نهائی تاریخ داشت و سال چهارم دبیرستان بود . لیلا ، آن روز بر خلاف  روزهای گذشته با صدای رادیو بیدار نشد . پدر هر روز صبح ساعت 6 رادیو را روشن می کرد . تا اخبار ایران را از رادیو پی بگیرد . آن روزها در بیشتر شهرهای ایران حکومت نظامی بود ، در شهر آنها هم از چند روز قبل تعدادی از کارگران اعتصاب کرده بودند .

         لیلا عاشق صدای  ساعت گرینویچ بود که اول برنامه های رادیو بی بی سی پخش می شد . حالا لیلا که نیست مادر هر صبح بعد از نماز رادیو را روشن می کند و پیچ رادیو را روی خش خش موجها می پیچاند ، تا به اخبار ایران گوش کند .

        در کردستان درگیریهای شدیدی بین کردها اتفاق افتاده . دستگیرهای گسترده در بیشتر شهرهای ایران ادامه دارد . و اخبار متفاوتی از وضع زندانها نقل می شود .

       مادر هیچ وقت علاقه ای به پیگیری اخبار رادیو نداشت ولی سالها ، عصر که باغچه ی حیاط را آب می داد . از لیلا می خواست رادیو را روشن کند . مادر عاشق صدای مرضیه بود و بعد از ظهرهای تابستان را به برنامه ی گلهای رادیو گوش می داد تا همین چند سال قبل از فوت شوهرش که برنامه گلها دیگر پخش نشد . حالا این روزها رادیو ایران فقط سرودهای انقلابی پخش می کند و بعدازظهرها فهرست اسامی اعدام شده ها از رادیو خوانده می شود . لیلا بعد از فوت پدر ، دیپلم  ادبیات خود را گرفت و توانست وارد دانشسرای عالی دختران شود . مادر تابستان آن سال نذری را که به خاطر قبولی دخترش در دانشسرا کرده بود ادا کرد . تمام حیاط را آب و جارو کشیدند و فرش انداختند و بعد با کمک همسایه ها سبزی ها را پاک کردند . کشک ها را سابیدند و پیازها را تفت دادند .

      مادر با ملاقه آش درون دیگ را بهم زد و آرزو کرد هر چه زودتر ازدواج لیلا را هم ببیند . نذر کرد که تابستان همان سال ازدواج لیلا دوباره آش نذری بار بگذارد اما این روزها مادر هر صبح بعد از تمام شدن نماز و قبل از اینکه سجاده اش را ببندد ، دعا می کند که اگر لیلا سالم برگردد . سفره ی حضرت ابوالفضل باز کند .

 

        تق تق تق /

 

        مادر آرام صندلهایش را به پا می کند و از پله ها پایین می آید . صندلهای لیلا پایین پله ها افتاده است . مادر نگران است . شاید خود لیلا پشت در باشد . یا کسی خبری از لیلا برایش آورده باشد . پا درد مادر اجازه نمی دهد ، که از این سریعتر گام بردارد . اگر لیلا خانه بود حالا به دو بدون اینکه حتی صندلهایش را به پا کرده باشد به طرف در رفته بود تا در را باز کند و از پشت سر صدای مادرشنیده میشد که می خواست لیلا صندلهایش را به پا کند .

        مادر آرام کلون در را بر میدارد . یک ماه قبل به خانه اش آمده بودند ، تمام خانه را گشته بودند و تمام کتاب های جیبی و جزوه های درسی لیلا را با خودشان برده بودند . یکی گفته بود دخترت را بازداشت کرده اند .

         ولی نمی دانست در کجا . رادیو بی بی سی گفته بود ،  به علت تعداد زیاد بازداشت شدگان شماری از زندانیان را درون کانتیرها نگه داری می کنند . مادر آرام کلون در را باز می کند. مردی 45 ساله با پیراهنی سفید و ریش سیاه رنگ که چند تار موی سفید در آن خودنمایی می کند پشت در ایستاده است . مرد سلام می کند و می پرسد ، که آیا پلاک 14 اینجاست ! تکه کاغذ کوچکی در دستان مرد وجود دارد که آدرس خانه روی آن نوشته شده است .                                            

         مرد می پرسد ، آیا شما مادر لیلا ... هستید !؟ مادر در را بیشتر باز می کند . مرد خم میشود و کله قند سفیدی را که بر روی آن تور سفیدی با گل های ریز  و کوچک صورتی رنگ اندخته شده است را از زمین بر می دارد . و به طرف مادر می گیرد . مادر دستانش می لرزد و پاهایش سست می شود . مرد نگاهش را پایین می اندازد و با صدایی لرزان آرام می گوید : « این کابین دختر شماست .»

 

        تق تق تق /

 

این داستان پیش از این در سایت اثرنامه منتشر شده بود با تشکر از زیبا برای ادیت این داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  | 

         

           نمی شود همیشه در این باره صحبت کرد که داستانها از کجا شروع می شوند - داستان آدمی که دیگران در مورد او فکر می کنند یک قرص آرام بخش برای او بهتر است . و داستان آدمی که لیوان از دستش می افتد و می شکند و موقع جمع کردن خرده شیشه های لیوان دستش را می برد و توی این داستان یادش نمی آید که قرص صورتی رنگ ایبو پروفن را کجا انداخته است. -

 

          همیشه هستند کسانی که ادعا می کنند شما را دوست دارند اما این آدمها همیشه فکرهای خودشان را بیشتر از ما دوست دارند وتمام سعی خودشان را می کنند که شما رابیشتر  شبیه خوشان کنند ، باید مثل انها غذا بخورید ، مثل آنها لباس بپوشید ، مثل آنها حرف بزنید و مثل آنها فکر کنید . تا همیشه شما را دوست داشته باشند .

 

          مثلما آن ادمی که نمی داند قرص توی دستش را بلعیده است یا آن را موقع جمع کردن خرده شیشه های لیوان شکسته گم کرده است . به دلایل زیادی می تواند به مرگ فکر کند و همین طور خوشی های زندگی اش . پدر ، مادر ، زن ، خواهر ، برادر ، بچه های قد و نیم قدش ، عمه ، خاله ، دایی ، پدر بزرگ و ... دوست ها و همکارانش ، همسایه ها ، همه و همه می توانند ، ادعا کنند که فلانی را خوب می شناسند و دوستش دارند . ولی هیچکس شما را به اندازه خودتان خوب نمی شناسد. هیچکس ، هیچ وقت قضاوت مناسبی در مورد شما انجام نخواهد داد .

 

           برای مثال می دانیم که شما پدر و مادر خودتان را از دست داده اید و چیزی که به عنوان بچه های قد و نیم قد نوشته اید هنوز به دنیا نیامده اند . شما تازه ازدواج کرده اید و هنوز دوران نامزدی خودتان را پشت سر می گذارید . بی کار هستید و بی پول .

 

           اگر من می خواستم یک داستان بنویسم ف همین بی کاری و بی پولی و عدم درک شدن شما از طرف خانواده و چند نظریه فرویدی در مورد عدم شکل گیری شخصیت کودکی و ... کفایت می کرد . که توی ان داستان شما بروید ترمینال سوار اولین ماشین به مقصد بوکان ، سقز یا سنندج شوید . در اولین شهر کردستان از ماشین پیاده شوید و توی شهر راع بروید شما یک آدم غریبه هستید با تیپ و لباس متفاوت . پس شما می توانید برای دست فروشهای  کرد یک معما باشید . از این به بعد شما این کلمات را به وفور خواهید شنید ، ویسکی ، پاسور ، سی دی ، ...  . می توانید جسارت به خرج بدهید و از یک دست فروش یک کلت کوچک با یک خشاب گلوله بخواهید . احتمالا اگر در بساط آن دستفروش کلت نباشد با دو عدد اسکناس به عنوان حق کمسیون شما را پیش دست فروش دیگری به نام کاکا جلیل یا کاکا رستم راهنمایی می کند . شما می توانید نسبت به پولتان یک کلت روسی مدل هفتاد باقی مانده یکی از افسران جنگ ایران و عراق و یا یک کلت پیش رفته ی دست ا.ل که تازه از کمر یک سرباز آمریکایی باز شده به شهر خودتان برگردید . یک نامه ی خداحافظی روی صندلی بگذارید و فقط یک تیر ، به مغز خودتان شلیک کنید .

 

          اما شما دلایل زیادی هم برای زنده بودن دارید ، سال گذشته با یک دختر جوان آشنا می شوید با چشمهای قه.ه ای روشن موهای تیره و پوست سوخته ، لبهای کوچک . اگر بخواهید یک صفت در وصف او بگویید . می گویید که دختر نازی است . گاهی همین دختر ناز آنقدر شما را عصبانی می کند که می خواهید او را خفه کنید و سر خودتان را چنان به دیوار بکوبید که متلاشی شو . با این حال وقتی احساس می کنید شما را دوست دارد دوباره خر می شوید و نه او را خفه می کنید و نه سر خودتان را به دیوار می کوبید او شما را دوست دارد اما خودش و فکرهای خودش را از شما بیشتر دوست دارد . بنابر این هر روز با شما در مورد ایده ال هایش صحبت می کند و تمامی ایده ال های شما را در هم می کوبد و برای این کار دلایل فراوانی وجود دارد . شما بی عرضه هستید ، بی غیرت هستید ، دیپلم ندارید ، کار ندارید ، پول ندارید و هزار کوفت و زهرمار  دیگر را هم ندارید . پس یک فرمول ساده شما توانائی خوشبخت کردن او را ندارید ولی با این حال اسرار می کنید و اسرار .

 

شخصیت شماره یک : زن ،  

 

          پشت تلفن زن داد می زند که بی عرضه ای ، لیلقت نداری ، من و بدبخت می کنی مردم هم شوهر دارند ما هم . شما داد می زنید ، نه اصلا این طور نیست ، کار من گره خورده ، ... بی عرضه خودتی ، ... نه ، ... نه ، ... تو گوش کن ، ... فوش نده ، ... به درک ، حالا که این طور شد ، ... آره گوش کن ، از فردا حق نداری ، ... نه ، ... من آبروی ، ... این حرف و نزن ، ... اون طوری که تو فکر می کنی نیست ، ... به درک ، ... غلط می کنی .

 

صدای ممتد بوق اشغال

دد دد دد دد دد دد دد دد

 

*****

 

          تمام تلاش خودتان را می کنید که به یک خاطره ی خوب فکر کنید ، برای همه پیش می آید ، عشق ، روزهای اول آشنایی ، اولین بوسه ، هم آغوشی ها ، نوازش کردنها . شما تمام تلاشتان را می کنید یکبار دیگر این فرصت را به خودتان می دهید و گوشی تلفن را سر جای خودش قرار می دهید .

 

          دلتون لک زده برای یک نخ سیگار مطمئن باشید یک نخ سیگار بیشتر از اون قرص ایبوپروفنی که نمودونید گم کردید یا انداختینش بالا بهتون کمک می کنه ، تو زیر سیگاری دنبال ته سیگار می گردید که بتونید روشنش کنید اشتباهی کبریت رو گرفتین به فیلتر سیگار ، با قیچی فیلتر همون سیگار رو کوتاه می کنید و روشنش می کنید .

 

*****

 

شخصیت شماره دو : مادر ،

 

          چه کسی هست که این قضیه رو انکار کنه مادر نزدیک ترین کس به فرزندانش است . شما نه تنها مادر خودتان را از دست داده اید بلکه اراده و توانائی شما نیز با مادرتان زیر یک متر خاک و سنگ مرمر ساده ی رنگ و رو رفته که احتمالا این روزها ترک هم خورده دفن شده ، یا حتی با جرعت بگم بخشی از ایمان شما هم در همان قبرستان مارالان زیر خاک به جای مانده است . گاهی که یاد مادرتان می افتید گریه می کنید . اما حتی شهامت حضور در کنار سنگ قبر او را هم ندارید . آخرین باری در مراسم سالگرد فوت مادرتان به همراه خانواده آنجا  بودید . ولی این روزها ... ، حساب روزها را از دست داده اید شاید سه سال قبل یا چهار سال یا حتی بیشتر ... شما حتی حالا هم گاهی به نجوا با صدای کودکانه ای گریه می کنید و میان گریه تان می گویید : « من مامانم رو می خوام ، من مامانم رو می خوام ... » .

 

           به عکسهای جوانی مادرتان نگاه می کنید و آب دماغتان را با پایین پیراهنتان پاک می کنید . به روزهای گذشته فکر می کنید به روزهایی که مادرتان زنده بود . به روزهایی که سرکار می رفتید و خورشت قورمه سبزی خوشمزه ترین غذا بود . تمامی اینها مسائلی پیش پا افتاده و سانتی مانتال هستند . مسلما برای کسانی که مادر دارند این ناله و زاری شما بی مورد و کمی مضحک می نمایاند . برای خیلی ها این مسئله پیش می آید که در کودکی و نوجوانی پدر یا مادر خودشان را از دست بدهند . اما بسیاری از این افرا آدمهای موفقی هستند . دکتر ، مهندس . همیشه از این دکترها و مهندس ها که به سختی درس خوانده اند و خرج خانواده خود را هم تامین کرده اند وجود داشته و همه هم این مردها و زنها را می شناسند و موقعی که می خواهند رفتار شما را نکوهش کنند ، چند مثال خوب به ذهنشان خطور می کند .

 

*****

         امیدوارم زیاده گویی ها ، این داستان را کشدار و طولانی ننماید . به هر صورت حتما برای ورود به دنیای داستان یا دنیاتی شخصیت های داستان ، باید مدخلی وجود داشته باشد .

 

*****

 

شخصیت شماره سه : ---------- ،

 

         شخصیت شماره سه کسی است که در گذشته ی شما وجود داشته هیچ وقت هم نمی شود انکارش کرد . یک دختر ، که قبلا شما خاطر خواهش بودید . چشمهای سیاه و موهای تیره لبهایی که همیشه به خنده باز می شد . ناز و عشوه ، اگر بخواهیم یک صفت در وصف معشوق قبلی تان بنویسید . باز هم می نویسید خیلی ناز بود . اما همه چی تمام شد  . یک روز تلفن زنگ زد شما گوشی را برداشتید . و شخصیت شماره سه ، بعد از احوال پرسی های معمولی گفت که یک نفر خواستگار جدید برایش اومده . شما به سیاق قبل فکر می کردید که این خواستگار هم جواب رد خئاهد شنید ولی شخصیت شماره سه گفت که می خواهد به این خواستگار جواب مثبت بدهد ... ، حرفهای بعدی یادتان نمانده . تلفن را که قطع کردید . اولش خوشحال بودید و از ته دل آرزو کردید که آن مرد هم بتواند کسی را که شما واقعا دوستش داشتید خوشبخت کنه ولی بیست و چهار ساعت بعد حال شما واقعا وحشت ناک بود . فکر می کردید که شما هم می توانستید . او را خوشبخت کنید . واقعا ناراحت کننده است . بعد این رابطه یک طرفه را از طرف خودتان قطع کردید .

 

*****

 

          او دو سال از شما کوچکتر بود از بچه گی توی یک ک.چه بزرگ شده بودید . به هم نزدیک بودید . تو اوایل نوجوانی یا از وقتی که فهمیدید ، باید یک نفر رو دوست داشته باشید تا بتونید زنده بمونید . دوستش داشتید و سه سال بود که رابطه خیلی نزدیکی با هم برقرار کرده بودید . بدون اینکه حتی با دستهاتون حتی تنش رو لمس کرده باشید . برای همه پیش می آید ، یک روز شخصیت شماره سه ، لباس دکلته سفید عروس را پوشید ابروهایش را برداشت سرمه ی غلیظی به چشمهای درشتش کشید ، لبهایش را حسابی سرخ کرد و تور سفید را انداخت روی صورتش . واقعا ماه شده بود ، ولی اون دیگه مال تو نبود . حتی اگه خودت رو بکشی یا حتی اگه زنده بمونی . پس شروع شد . تکه ، تکه ، چیزی که اسمش رو قلب میگیم از اون خالی شدن ، خالی شدن .

 

          حالا هیچی از شخصیت شماره سه برای تو باقی نمونده جز یک خط خاکستری کم رنگ محو - گاهی دچار این تردید میشم که اصلا تو با شخصیت شماره سه تجربه ای داشتی یا همه چی ساخته ی ذهن خیال پرداز تو بوده – و یک سری وسایل ،

 

          می خواهم تمام این وسایل رو احضار کنم .

 

          یک کاست که ترانه ی « مرا ببوس » گلی نراقی توی آن کپی شده ، یک دسته تیغه ریش تراشی مارک ژیلت که توی طاقچه ی حموم افتاده ، یک کارت دعوت عروسی ، یک کارت تبریک با عکس غروب آفتاب و با این جمل با دست خط خود شخصیت شماره سه ، « آرزومند تمام آرزوهایت ، تولدت مبارک » . بدون امضائ یک دفتر شعر با کلی خاطره نویسی و شعر ،

 

« سالها پیش از این ، باید می فهمیدم .

سالها قبل ، خیلی زودتر از آنکه دزدانه شعر بگویم

و یا بعدها که بی پروایانه –

که باید دفتری داشته باشم

که هر زمان سطری پیدا شد .

در اتوبوس ،

یا هر جای دیگری

سطرم را فراموش نکنم

و حتما

دفتر شعرم تا امروز تمام شده بود.

 

سالها پیش از این باید می فهمیدم

 

و این روزها

گاهی زمزمه می کنم

که تمام ان شعرها برای تو بود و تو نیستی

و سطری هم نیست.

من دیگر شاعر خوبی نیستم »

 

*****

 

شما همدیگر را دوست داشتین . حتما ، ته دلت یک چیزی هست تو شهامت عمل کردن رو نداشتی چطور که حالا شهامت عمل کردن رو نداری ،

 

نه اصلا این طور نیست ، من دوستش داشتم .

 

ولی اون تو رو دوست نداشت اون یه آدم بدون عمل نمی خواست . همون طور که نامزدت این رو میگه ، تو بی عرضه ای ، لیاقت نداری ،  من نمی خوام مثل بقیه بگم به این نگاه کون به اون نگاه کون . فقط ازت می خوام به اطرافت نگاه کنی هر روز خورشید میاد بالا مردم می رن سر کار . اما تو چی !؟

 

من چیکار باید میکردم که نکردم ، من بیمارم ، من شکست خورده ام ، من فرصت می خوام نه از تو ، نه از نامزدم . از زندگیم . من از زندگیم فرصت می خوام ، نه یک ماه ، نه د. ماه ، بیشتر یک عمر  ، من می خوام بنویسم واسه خودم ، واسه دل خودم نه برای تو ، نه برای مردم .

 

تو از مردم می ترسی .

 

آره من از مردم می ترسم ، من از مردم ، از روابطشون متنفرم .

 

تو عقده ای هستی .

 

آره ، پس چی ، چرا عقده ای نباشم این مردم کم پا روی دم من گذاشتن !؟ هر کاری کردم تحقیر شدم . این مردم همیشه من رو علایق من رو تحقیر کردن .

 

علایق تو چیه !؟ یک مشت مزخرفات ، کتاب ، داستان ، سینما ، این ها هم شد کار .

 

این کارها به من آرامش میده.

 

این چه آرامشی که تو از همه عاصی تری

 

شما عاصیم می کنید . زجرم می دید . از من فاصله نمی گیرید . اگه هم خودم رو از شما دور کنم . یک جوری خودتون رو به من می چسبونید ، تلفن می کنید . قبض آب رو زیاد می کنید . قبض برق رو زیاد می کنید ، نامه میدید بیا دارایی کارهایی رو که نکردی پرداخت کن ، دارائی نفس کشیدنت رو پرداخت کن ، نامه میدید بیا بیمه ، بیمه تو پرداخت کن . خسته شدم ، می خوام تنهام بذارید .

 

تنهات بگذاریم ، واسه چی ! ما همه می خواهیم به تو کمک کنیم . من ، نامزدت  خواهرات ، دوستات .

 

نمی خوام کمکم کنید . ترجیح میدم . جونم رو بدم عزائیل تا از شما کمک گرفته باشم .

 

این حرفها چیه !؟ تو نامزد داری ، باید عروسی کنی ، جشن بگیری ، کت و شلوار بپوشی و عروس خانوم خوشگل با لباس سفید کنارت .

 

نمی خوام ، نمی خوام مردم تو شادی های من شریک بشن .

 

دیوانه ای

 

دیونه ام ! چرا نباشم . موقعی که من تنها بودم موقعی که من مشکل داشتم هیچ دستی بدون طمع به طرف من درا ز نبود . یکی می خواست توی خانواده خود شیرینی کنه ! یکی می خواست پیش خدا . اونوقت چرا هیچکس من رو ندید !؟ انوقت مردم کجا بودن !؟

 

تو از مردم توقع بی مورد داری . چرا باید مردم به تو کمک می کردن ، مگه خودت دست و پا نداشتی . خودت کار می کردی ، همه چیز گردن تو بود ، امیر ...

 

مثال نزن ، فقط به من بگو اگه قراره مشکلاتم رو تنهایی حل کنم چرا اسرار می کنی که باید حتما جشن بگیرم ، چرا اسرار می کنی که مردم باید تو شادی من شریک باشند .

 

چون نامزدت می خواد ف خانواده نامزدت ، دوستانش ، خواهرات ، حتی دوستهای خودت اونها می خوان تو عروسی کنی .

 

به اون ها چه ، این به من و نامزدم مربوط میشه . من با نامزدم صحبت می کنم قانعش می کنم با همون خرج و مخارج بریم سفر به یک کشور دیگه .

 

نامزدت قبول نمی کنه .

 

من با اون صحبت می کنم ، التماسش می کنم .

 

مگه مردم می گذارند ، دوستانش هر زوز زنگ می زنن عروسی کیه !؟ لباست چه جوره !/ جواهرت چه جوره !؟ اگه خودتم بکشی این مردم ولت نمی کنند .

 

ولم نکنن ، من ولشون می کنم . در خونم رو می بندم تو گوشام پنبه می کنم و سیم تلفن رو از پریز می کشم بیرون ...

 

انوقت مردم میگن ، بیچاره فلانی قاتی کرده ، می خوای سرت رو مثل کبک بکنی زیر برف که چی !؟

 

نمی دونم عاقل باش بلند شو برو سلمونی موها تو درست کن ، ریشت رو اصلاح کن ، لباسهای شیک بپوش ، یک قوطی شیرینی بخر ، برو دنبال خانومت .

 

نمی دونم ، اون الان عصبانی ، من رو نمی بخشه .

 

برو به پاش بیفتد ، خود تو خرد کن ، راضی میشه .

 

چند بار التماسش کنم !؟ چند بار پیش خودش و خانواده اش غرورم رو خرد کنم !

که چی !؟ ... می خوای چی رو ثابت کنی ! این که خیلی مردی !؟

 

نه .

 

پس می خوای چی روثابت کنی !؟

 

شما همتون می خوایید من رو بکوشید ! شما می خوایید من رو مثل خودتون بکنید .

 

ما دوستت داریم .

 

کسی من رو دوست نداره ، کسی من رو دوست نداره  .

 

*****

 

مرگ

 

          شما تجربه های زیادی از مرگ دارید – مرگ مادرتان ،مرگ پدرتان و مرگهای دیگر . فکر کنم یکی از ملموس ترین تجربه های شما در دوره ی راهنمایی بوده ، سال آخر . شما تازه لذت فرار از مدرسه را تجربه کرده بودید ، از مدرسه که بیرون می آمدید ساعت ها توی کوچه پس کوچه هی و خیابن های می گشتین . اون وقت تعداد ساختمانهای بلند این شهر سه تا هم نمی شد شماوقتی که از مقابل یکی از همان برج ها رد میشدید تعداد طبقات برج رو می شمردید . اون روز هم بعد از مدرسه داشتید از کوچه پشت برج برلیان رد میشدید و با دوستانتان شوخی می کردید و می خندیدید - برج برلیان سیزده طبقه بود بارها این طبقات را شمرده بودید -  که ناگهانصدایی مثل افتادن یک کیسه رو از بلندی شنیدید . تا به خودتان بیایید مردم دور جنازه ی یک مرد جمع شده بودند . مرد رو به شکم روی زمین افتاده بود و از سرش که در برخورد با زمین شکسته بود خون زیادی می رفت . مردم برای شادی روح مرد صلوات فرستادند و دور مرد صدقه ریختند به این نیت که بلا را از خودشان دور کنند . از آن تاریخ شما که عادت شمردن طبقات برج ها را ترک کردید . خود من هم دو سه بار شنیدم که چند نفری خودشان را از بالای برج به پایین پرت کرده اند - بعد -  خوب شما جز نسل بعد از انقلاب بودید مثلما با اینکه سن پایینی داشتید . حتما خاطراتی از آن دوران دارید . این رو تو یکی از داستانهای شما خوندم ، تصویر جالبی بود . توی حیاط مدرسه شما داشتند پناهگاه می ساختند . هر بار که لودر بیل مکانیکی اش را از خاک بیرو می کشید کلی استخوان و جمجمه بیرون می آمد . گویا قبلا اون محوطه گورستان بوده نوشته بودید که بمباران ها و کشته هایی رو که از جنگ می آوردند و اعدام های خیابانی را هم بخاطر دارید . یکبار هم یکی از همین اعدامهای خیابانی را برای من هم تعریف کردید . اگر اشتباه نکنم انوقت هنوز به مدرسه نرفته بودید . گفتید که بخاطرتون میاد که یک روز عصر بعد از اینکه پدرتان خونه اومد با پدر و مادرتان برای گشتن بیرون رفته بودید . خیلی جالبه شما با آنکه سن خیلی پایینی داشتید . حتی خیابان هم یادتون مونده ، نرسیده به چهارراه آبرسان مقابل قنادی تشریفات که قبلا نمایشگاه اتومبیل زرین بود . یک خاور جرثقیل دار نارنجی رنگ جنازه ی یکی را که از دار آویزان بود با خودش حمل می کرد . شما اون آدم رو دیدید که دستهایش را از جلو بسته بودند . سرش افتاده بود روی شانه اش حتی شما به رنگ لباس مرد اعدامی هم اشاره کرده اید که بلوز و شلوار نفتی تیره به تن داشته و بعد ماشین شما از جرثقیل که به آرامی توی خیابان حرکت می کرد و ترافیک سنگینی پشت سر خودش ایجاد کرده بود سبقت گرفتید و رفتید گویا بستنی بخورید . و البته قابل درکه که از این قسمت دیگر بقیه داستان را بخاطر نداشته باشید .

 

          اما مرگ پدرتان ... واقعا دلخراش بود ایست قلبی ، می خوام این قسمت را از داستان خود شما که قبلا چاپ شده ! نقل کنم ص پنجاه و سه بند دوم :

 

          « صبح یک روز دم کرده ، پدر بزرگم تنها کت و شلوار قهوه ای رنگش را پوشیده کلاه شاپو اش را به سر گذاشته و به ساعت جیبی اش نگاه می کند . پدرم کت و شلوار خاکستری رنگش و من فکر می کنم ای کاش من هم کت و شلوار داشتم هر سه با هم پیاده می رویم و پدرم که تا امروز همیشه یک ماشین زیر پایش بوده امروز ماشین ندارد و چشمهایش سنگینی می کند و من یک نوجوان هفده ساله اصلا فکرش را هم نمی کنم که دوازده ساعت بعد بهت زده ایستاده ام و به شیون و ناله ی مادرم گوش می دهم و به چشمهای درشت شده ی دختر همسایه نگاه می کنم که فکر می کند من چرا گریه نمی کنم و هنوز هم گاهی فکر می کنم پدرم روزی از یک مسافرت بر می گردد و تمام این روزها یک دروغ است و مادرم آن روز حالش بهتر می شود »

 

           از تون خواهش می کنم بند آخر این نوشته رو یکبار دیگه بخونید  یعنی شما واقعا فکر می کنید که مرگ برگشت پذیره ، که پدر شما از یک مسافرت بر می گرده و مادرتون حالش بهتر میشه ، مادری که همه دکترها جوابش کردند . متاسفانه شما دچار یک نوع پارانویا شده اید . انکار نکنید مگر همین خود شما گاهی توی ذهنتان پدرتان را زنده نمی کنید که دیگر ور شکسته نیست و توی تولیدی مثل قبل نشسته پشت میز و شماره چکهایی را که بابت کارگرهایش نوشته یادداشت می کند و شما به عنوان پسر بزرگتر بخشی از امور شرکت تولیدی کفش آذر پوما را بر عهده دارید و ظهر با پدرتان در حالی که شما رانندگی می کنید بر می گردید خانه برای ناهار . می دونید مشکل شما چیه ، مشکل شما اینکه هنوز باور نکردید که پدر شما مرده . تجربه خیلی تلخی بوده این قابل درک . اما شما آنقدر در قضیه عدم باور پذیری مرگ پدرتان پیش رفتید که حتی برای مرگ پدرتان هم گریه نکردید . تمام آن روزها فکر می کردید که الان یکی دستش را می گذارد روی شانه شما و شما را تکان می دهد و اسمتان را می گوید . و شما از یک خواب ، از یک کابوس وحشتناک بلند می شوید .

 

*****

شخصیت شماره چهار : پدر ،

 

          رابطه ی شما و پدرتان یک رابطه ی دوسویه ی کامل نبود شما پدرتان را چندان درک نکردید یعنی در واقعیت آن زمان که به بلوغ جنسی و جسمی رسیدید . نقش پدرتان را به عنوان واقعیت وجودی خودتان درک کردید . سالهای سختی برای پدرتان بود . پدرتان کلی کفش برای صادرات تولید کرده بود و یک روز صبح که از خواب بیدار شد . گوینده ی رادیو خبر بسته شدن مرزها را خواند . البته ورشکستگی اقتصادی پدرتان دلایل فراوانی دارد . ولی همین یک دلیل می تواند به اندازه کافی قلب پدر شما را دچار مشکل کند .

 

          پدر احساس پیری می کند ، پس تمام سعی خود را می کند که زندگی را دوباره از نوع شروع کند . عرق خوردن را به کل کنار می گذارد ، سیگار را به مرور ایام کمتر و کمتر می کند . و شروع می کند به ورزش کردن . ولی واقعیت زندگی چیز دیگری است ، کار در نمایشگاه اتومبیل رونق ندارد و با اینکه تو همیشه خواسته ای این واقعیت را کتمان کنی ، پدر گاهی مسافر کشی هم می کند . تو می توانی رسوب غم و شکست را در چهره ی پدر بخوانی ، پدر دیگر مثل گذشته دو روز یک بار صورت خود را اصلاح نمی کند و دیگر اهمیت چندانی به لباس های خودش نمی دهد و بعد آن حادثه ی بد ، یک شب ، یکی از نمایشگاهی که پدر در انجا کار می کند زنگ می زند به خانه تو گوشی تلفن را بر می داری ، آقای سالک می گوید ، پدرت پایش شکسته است و الان توی بیمارستان است اقای سالک می گوید که به دنبال شما ماشین فرستاده و در خانه باشید تا ماشین برسد . شما بعد از اینکه گوشی تلفن را می گذارید واقعیت مرگ پدر را پذیرفته اید . ولی باید سعی کنید تا بعد از اینکه به سر جنازه ی پدر رسیدید و با ملافه ای که بر روی بدن پدر کشیده شده ، مواجه شدید ، صورتش را بغل کنید و آرام گریه کنید . سینه تان را به سینه یپدر بچسبانید و التماس کنید که پدر بلند شود . شما رابطه مناسبی با پدرتان نداشتید ولی التماس می کنید . فکر می کنید که اگر سینه تان را به سینه پدر بچسبانید او زنده می شود . توبه می کنید ... از خدا می خواهید ... ولی همه چیز تمام شده است ...  

 

دد دد دد دد دد دد دد دد

 

*****                         

زندگی

 

         زندگی یعنی یک زخم روی پیشانی است و ما محکومیم که زندگی کنیم . آن جور که دیگران در مورد ما فکر می کنند آن جوری که دیگران دوست دارند . مودب باش ، مواظب حرف زدنت باش ، از کنار من بلند نمی شی ، کم بخور ، زیاد بخور ، اون رو بخور ، این رو بخور این رو بپوش ، اون رو بپوش ، این طوری فکر نکن ، اون طوری فکر کن ، این طوری نمیر ، ... 

 

زندگی یعنی همین با یک سری مخلفات : عشق ، زن ، بچه ، ... و چیزهای خوب دیگه ، مسافرت ف غذاهای خوشمزه ، لباسهای خوب ف ماشین مدل بالا ، خونه ی آنچنانی ، تحصیلات عالی ، شغل خوب ، شان اجتماعی ، آقای دکتر ، اقای مهندس ، حاجی ف مرد خوب ، زن خوب و نجیب ، بچه های سر به زیر و پاک ، مردم شریف . ولی یک کم که خوب نگاه کنی زندگی یعنی یک چاه ویل ف که اگر بخواهی زندگی کنی توی چاه دست و پا می زنی و اگه بخوای خودت رو بکشی بالا ، آنقدر دیواراش لزجه که دوباره سر می خوری پایین . باید دماغت و بگیری و سر تو بکنی زیر و اونقدر اونجا بمونی که جونت در بیاد .

 

*****

این حرف ها چیه نوشتی !؟ می خوای این ها رو چاپ کنی !؟ می خوای آبروی خانوادگیت رو ببری !؟ می خوای بگی که چی !؟ که خیلی روشنفکری که هیچکس درکت نمی کنه !

 

هیچکس ، هیچکس من رو درک نمی کنه .

 

تو هیچکس رو درک نمی کنی ، ببین اون نامزدت رفته نشسته توی خونه همش گریه می کنه ، زاری می کنه ، همش بخاطر تو دوستت داره !

 

هیچکس ، هیچکس من رو درک نمی کنه .

 

می خوای آبروی خانوادگی ات رو ببری ، بگی پدرت مسافرکشی می کرده ، خیلی وقت ها پول نداشتین ، که با نامزدت دعوات شده ...

 

هیچکس من رو درک نمی کنه ، اون دوست داره یک خونه داشته باشه ، یک ماشین ، با یک شوهر بهتر ، با یک در آمد بالا و یک عروسی مفصل و ...

 

این حق طبیعی اونه ، همه از زندگی این ها رو می خوان

 

ولی حق طبیعی من چیه !؟ من هم دهن دارم گشنه میشه ، من هم تن دارم خسته میشه ، من هم دل دارم تحقیر میشه ، من هم غذا می خوام ، خونه می خوام ، عشق می خوام .

 

پس چته !؟

 

من برام مهم نیست چی می خورم ، من برام مهم نیست کجا می خوابم ، من برام مهمه که با عشق کنار معشوقم باشم با عشق می فهمی ، با عشق نه هیچی دیگه .

 

مشکل ما همینه تو فکر می کنی با عشق همه چیز حل میشه .

 

هیچکس من رو درک نمی کنه

 

تو هیچکس رو درک نمی کنی

 

هیچکس ، هیچکس من رو درک نمی کنه .

 

*****

          آدم هیچوقت نمی تواند منشا واقعی حوادث را پیدا کند . مثلا برای اولین بار کی عاشق شده !؟  کی برای اولین بار متنفر شده !؟ برای من عشق با یک سلسله مراتب بوجود می آید توسعه پیدا می کند و فرو می ریزد و مثل یک جای زخم همیشه در بدن آدم جایش می ماند . همه ما در کودکی یک بخیه خوردگی ، شکستگی ، یک زخمی با خود داریم که حالا بعد از این همه سال ، دست را که روی زخم بگذاری می توانی پیدایش کنی حتی اگر پوست چین و چروک هم بشود . با انگشت لای چین و چروک را که بگردی زخم هنوز هم هست . مثل زخم چاقو که روی مچ دست کشیده شده و تا وقتی آدم بمیرد و بعد بپوسد . جایش باقی خواهد ماند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط بابک مینقی  |