نمی شود همیشه در این باره صحبت کرد که داستانها از کجا شروع می شوند - داستان آدمی که دیگران در مورد او فکر می کنند یک قرص آرام بخش برای او بهتر است . و داستان آدمی که لیوان از دستش می افتد و می شکند و موقع جمع کردن خرده شیشه های لیوان دستش را می برد و توی این داستان یادش نمی آید که قرص صورتی رنگ ایبو پروفن را کجا انداخته است. -
همیشه هستند کسانی که ادعا می کنند شما را دوست دارند اما این آدمها همیشه فکرهای خودشان را بیشتر از ما دوست دارند وتمام سعی خودشان را می کنند که شما رابیشتر شبیه خوشان کنند ، باید مثل انها غذا بخورید ، مثل آنها لباس بپوشید ، مثل آنها حرف بزنید و مثل آنها فکر کنید . تا همیشه شما را دوست داشته باشند .
مثلما آن ادمی که نمی داند قرص توی دستش را بلعیده است یا آن را موقع جمع کردن خرده شیشه های لیوان شکسته گم کرده است . به دلایل زیادی می تواند به مرگ فکر کند و همین طور خوشی های زندگی اش . پدر ، مادر ، زن ، خواهر ، برادر ، بچه های قد و نیم قدش ، عمه ، خاله ، دایی ، پدر بزرگ و ... دوست ها و همکارانش ، همسایه ها ، همه و همه می توانند ، ادعا کنند که فلانی را خوب می شناسند و دوستش دارند . ولی هیچکس شما را به اندازه خودتان خوب نمی شناسد. هیچکس ، هیچ وقت قضاوت مناسبی در مورد شما انجام نخواهد داد .
برای مثال می دانیم که شما پدر و مادر خودتان را از دست داده اید و چیزی که به عنوان بچه های قد و نیم قد نوشته اید هنوز به دنیا نیامده اند . شما تازه ازدواج کرده اید و هنوز دوران نامزدی خودتان را پشت سر می گذارید . بی کار هستید و بی پول .
اگر من می خواستم یک داستان بنویسم ف همین بی کاری و بی پولی و عدم درک شدن شما از طرف خانواده و چند نظریه فرویدی در مورد عدم شکل گیری شخصیت کودکی و ... کفایت می کرد . که توی ان داستان شما بروید ترمینال سوار اولین ماشین به مقصد بوکان ، سقز یا سنندج شوید . در اولین شهر کردستان از ماشین پیاده شوید و توی شهر راع بروید شما یک آدم غریبه هستید با تیپ و لباس متفاوت . پس شما می توانید برای دست فروشهای کرد یک معما باشید . از این به بعد شما این کلمات را به وفور خواهید شنید ، ویسکی ، پاسور ، سی دی ، ... . می توانید جسارت به خرج بدهید و از یک دست فروش یک کلت کوچک با یک خشاب گلوله بخواهید . احتمالا اگر در بساط آن دستفروش کلت نباشد با دو عدد اسکناس به عنوان حق کمسیون شما را پیش دست فروش دیگری به نام کاکا جلیل یا کاکا رستم راهنمایی می کند . شما می توانید نسبت به پولتان یک کلت روسی مدل هفتاد باقی مانده یکی از افسران جنگ ایران و عراق و یا یک کلت پیش رفته ی دست ا.ل که تازه از کمر یک سرباز آمریکایی باز شده به شهر خودتان برگردید . یک نامه ی خداحافظی روی صندلی بگذارید و فقط یک تیر ، به مغز خودتان شلیک کنید .
اما شما دلایل زیادی هم برای زنده بودن دارید ، سال گذشته با یک دختر جوان آشنا می شوید با چشمهای قه.ه ای روشن موهای تیره و پوست سوخته ، لبهای کوچک . اگر بخواهید یک صفت در وصف او بگویید . می گویید که دختر نازی است . گاهی همین دختر ناز آنقدر شما را عصبانی می کند که می خواهید او را خفه کنید و سر خودتان را چنان به دیوار بکوبید که متلاشی شو . با این حال وقتی احساس می کنید شما را دوست دارد دوباره خر می شوید و نه او را خفه می کنید و نه سر خودتان را به دیوار می کوبید او شما را دوست دارد اما خودش و فکرهای خودش را از شما بیشتر دوست دارد . بنابر این هر روز با شما در مورد ایده ال هایش صحبت می کند و تمامی ایده ال های شما را در هم می کوبد و برای این کار دلایل فراوانی وجود دارد . شما بی عرضه هستید ، بی غیرت هستید ، دیپلم ندارید ، کار ندارید ، پول ندارید و هزار کوفت و زهرمار دیگر را هم ندارید . پس یک فرمول ساده شما توانائی خوشبخت کردن او را ندارید ولی با این حال اسرار می کنید و اسرار .
شخصیت شماره یک : زن ،
پشت تلفن زن داد می زند که بی عرضه ای ، لیلقت نداری ، من و بدبخت می کنی مردم هم شوهر دارند ما هم . شما داد می زنید ، نه اصلا این طور نیست ، کار من گره خورده ، ... بی عرضه خودتی ، ... نه ، ... نه ، ... تو گوش کن ، ... فوش نده ، ... به درک ، حالا که این طور شد ، ... آره گوش کن ، از فردا حق نداری ، ... نه ، ... من آبروی ، ... این حرف و نزن ، ... اون طوری که تو فکر می کنی نیست ، ... به درک ، ... غلط می کنی .
صدای ممتد بوق اشغال
دد دد دد دد دد دد دد دد
*****
تمام تلاش خودتان را می کنید که به یک خاطره ی خوب فکر کنید ، برای همه پیش می آید ، عشق ، روزهای اول آشنایی ، اولین بوسه ، هم آغوشی ها ، نوازش کردنها . شما تمام تلاشتان را می کنید یکبار دیگر این فرصت را به خودتان می دهید و گوشی تلفن را سر جای خودش قرار می دهید .
دلتون لک زده برای یک نخ سیگار مطمئن باشید یک نخ سیگار بیشتر از اون قرص ایبوپروفنی که نمودونید گم کردید یا انداختینش بالا بهتون کمک می کنه ، تو زیر سیگاری دنبال ته سیگار می گردید که بتونید روشنش کنید اشتباهی کبریت رو گرفتین به فیلتر سیگار ، با قیچی فیلتر همون سیگار رو کوتاه می کنید و روشنش می کنید .
*****
شخصیت شماره دو : مادر ،
چه کسی هست که این قضیه رو انکار کنه مادر نزدیک ترین کس به فرزندانش است . شما نه تنها مادر خودتان را از دست داده اید بلکه اراده و توانائی شما نیز با مادرتان زیر یک متر خاک و سنگ مرمر ساده ی رنگ و رو رفته که احتمالا این روزها ترک هم خورده دفن شده ، یا حتی با جرعت بگم بخشی از ایمان شما هم در همان قبرستان مارالان زیر خاک به جای مانده است . گاهی که یاد مادرتان می افتید گریه می کنید . اما حتی شهامت حضور در کنار سنگ قبر او را هم ندارید . آخرین باری در مراسم سالگرد فوت مادرتان به همراه خانواده آنجا بودید . ولی این روزها ... ، حساب روزها را از دست داده اید شاید سه سال قبل یا چهار سال یا حتی بیشتر ... شما حتی حالا هم گاهی به نجوا با صدای کودکانه ای گریه می کنید و میان گریه تان می گویید : « من مامانم رو می خوام ، من مامانم رو می خوام ... » .
به عکسهای جوانی مادرتان نگاه می کنید و آب دماغتان را با پایین پیراهنتان پاک می کنید . به روزهای گذشته فکر می کنید به روزهایی که مادرتان زنده بود . به روزهایی که سرکار می رفتید و خورشت قورمه سبزی خوشمزه ترین غذا بود . تمامی اینها مسائلی پیش پا افتاده و سانتی مانتال هستند . مسلما برای کسانی که مادر دارند این ناله و زاری شما بی مورد و کمی مضحک می نمایاند . برای خیلی ها این مسئله پیش می آید که در کودکی و نوجوانی پدر یا مادر خودشان را از دست بدهند . اما بسیاری از این افرا آدمهای موفقی هستند . دکتر ، مهندس . همیشه از این دکترها و مهندس ها که به سختی درس خوانده اند و خرج خانواده خود را هم تامین کرده اند وجود داشته و همه هم این مردها و زنها را می شناسند و موقعی که می خواهند رفتار شما را نکوهش کنند ، چند مثال خوب به ذهنشان خطور می کند .
*****
امیدوارم زیاده گویی ها ، این داستان را کشدار و طولانی ننماید . به هر صورت حتما برای ورود به دنیای داستان یا دنیاتی شخصیت های داستان ، باید مدخلی وجود داشته باشد .
*****
شخصیت شماره سه : ---------- ،
شخصیت شماره سه کسی است که در گذشته ی شما وجود داشته هیچ وقت هم نمی شود انکارش کرد . یک دختر ، که قبلا شما خاطر خواهش بودید . چشمهای سیاه و موهای تیره لبهایی که همیشه به خنده باز می شد . ناز و عشوه ، اگر بخواهیم یک صفت در وصف معشوق قبلی تان بنویسید . باز هم می نویسید خیلی ناز بود . اما همه چی تمام شد . یک روز تلفن زنگ زد شما گوشی را برداشتید . و شخصیت شماره سه ، بعد از احوال پرسی های معمولی گفت که یک نفر خواستگار جدید برایش اومده . شما به سیاق قبل فکر می کردید که این خواستگار هم جواب رد خئاهد شنید ولی شخصیت شماره سه گفت که می خواهد به این خواستگار جواب مثبت بدهد ... ، حرفهای بعدی یادتان نمانده . تلفن را که قطع کردید . اولش خوشحال بودید و از ته دل آرزو کردید که آن مرد هم بتواند کسی را که شما واقعا دوستش داشتید خوشبخت کنه ولی بیست و چهار ساعت بعد حال شما واقعا وحشت ناک بود . فکر می کردید که شما هم می توانستید . او را خوشبخت کنید . واقعا ناراحت کننده است . بعد این رابطه یک طرفه را از طرف خودتان قطع کردید .
*****
او دو سال از شما کوچکتر بود از بچه گی توی یک ک.چه بزرگ شده بودید . به هم نزدیک بودید . تو اوایل نوجوانی یا از وقتی که فهمیدید ، باید یک نفر رو دوست داشته باشید تا بتونید زنده بمونید . دوستش داشتید و سه سال بود که رابطه خیلی نزدیکی با هم برقرار کرده بودید . بدون اینکه حتی با دستهاتون حتی تنش رو لمس کرده باشید . برای همه پیش می آید ، یک روز شخصیت شماره سه ، لباس دکلته سفید عروس را پوشید ابروهایش را برداشت سرمه ی غلیظی به چشمهای درشتش کشید ، لبهایش را حسابی سرخ کرد و تور سفید را انداخت روی صورتش . واقعا ماه شده بود ، ولی اون دیگه مال تو نبود . حتی اگه خودت رو بکشی یا حتی اگه زنده بمونی . پس شروع شد . تکه ، تکه ، چیزی که اسمش رو قلب میگیم از اون خالی شدن ، خالی شدن .
حالا هیچی از شخصیت شماره سه برای تو باقی نمونده جز یک خط خاکستری کم رنگ محو - گاهی دچار این تردید میشم که اصلا تو با شخصیت شماره سه تجربه ای داشتی یا همه چی ساخته ی ذهن خیال پرداز تو بوده – و یک سری وسایل ،
می خواهم تمام این وسایل رو احضار کنم .
یک کاست که ترانه ی « مرا ببوس » گلی نراقی توی آن کپی شده ، یک دسته تیغه ریش تراشی مارک ژیلت که توی طاقچه ی حموم افتاده ، یک کارت دعوت عروسی ، یک کارت تبریک با عکس غروب آفتاب و با این جمل با دست خط خود شخصیت شماره سه ، « آرزومند تمام آرزوهایت ، تولدت مبارک » . بدون امضائ یک دفتر شعر با کلی خاطره نویسی و شعر ،
« سالها پیش از این ، باید می فهمیدم .
سالها قبل ، خیلی زودتر از آنکه دزدانه شعر بگویم
و یا بعدها که بی پروایانه –
که باید دفتری داشته باشم
که هر زمان سطری پیدا شد .
در اتوبوس ،
یا هر جای دیگری
سطرم را فراموش نکنم
و حتما
دفتر شعرم تا امروز تمام شده بود.
سالها پیش از این باید می فهمیدم
و این روزها
گاهی زمزمه می کنم
که تمام ان شعرها برای تو بود و تو نیستی
و سطری هم نیست.
من دیگر شاعر خوبی نیستم »
*****
شما همدیگر را دوست داشتین . حتما ، ته دلت یک چیزی هست تو شهامت عمل کردن رو نداشتی چطور که حالا شهامت عمل کردن رو نداری ،
نه اصلا این طور نیست ، من دوستش داشتم .
ولی اون تو رو دوست نداشت اون یه آدم بدون عمل نمی خواست . همون طور که نامزدت این رو میگه ، تو بی عرضه ای ، لیاقت نداری ، من نمی خوام مثل بقیه بگم به این نگاه کون به اون نگاه کون . فقط ازت می خوام به اطرافت نگاه کنی هر روز خورشید میاد بالا مردم می رن سر کار . اما تو چی !؟
من چیکار باید میکردم که نکردم ، من بیمارم ، من شکست خورده ام ، من فرصت می خوام نه از تو ، نه از نامزدم . از زندگیم . من از زندگیم فرصت می خوام ، نه یک ماه ، نه د. ماه ، بیشتر یک عمر ، من می خوام بنویسم واسه خودم ، واسه دل خودم نه برای تو ، نه برای مردم .
تو از مردم می ترسی .
آره من از مردم می ترسم ، من از مردم ، از روابطشون متنفرم .
تو عقده ای هستی .
آره ، پس چی ، چرا عقده ای نباشم این مردم کم پا روی دم من گذاشتن !؟ هر کاری کردم تحقیر شدم . این مردم همیشه من رو علایق من رو تحقیر کردن .
علایق تو چیه !؟ یک مشت مزخرفات ، کتاب ، داستان ، سینما ، این ها هم شد کار .
این کارها به من آرامش میده.
این چه آرامشی که تو از همه عاصی تری
شما عاصیم می کنید . زجرم می دید . از من فاصله نمی گیرید . اگه هم خودم رو از شما دور کنم . یک جوری خودتون رو به من می چسبونید ، تلفن می کنید . قبض آب رو زیاد می کنید . قبض برق رو زیاد می کنید ، نامه میدید بیا دارایی کارهایی رو که نکردی پرداخت کن ، دارائی نفس کشیدنت رو پرداخت کن ، نامه میدید بیا بیمه ، بیمه تو پرداخت کن . خسته شدم ، می خوام تنهام بذارید .
تنهات بگذاریم ، واسه چی ! ما همه می خواهیم به تو کمک کنیم . من ، نامزدت خواهرات ، دوستات .
نمی خوام کمکم کنید . ترجیح میدم . جونم رو بدم عزائیل تا از شما کمک گرفته باشم .
این حرفها چیه !؟ تو نامزد داری ، باید عروسی کنی ، جشن بگیری ، کت و شلوار بپوشی و عروس خانوم خوشگل با لباس سفید کنارت .
نمی خوام ، نمی خوام مردم تو شادی های من شریک بشن .
دیوانه ای
دیونه ام ! چرا نباشم . موقعی که من تنها بودم موقعی که من مشکل داشتم هیچ دستی بدون طمع به طرف من درا ز نبود . یکی می خواست توی خانواده خود شیرینی کنه ! یکی می خواست پیش خدا . اونوقت چرا هیچکس من رو ندید !؟ انوقت مردم کجا بودن !؟
تو از مردم توقع بی مورد داری . چرا باید مردم به تو کمک می کردن ، مگه خودت دست و پا نداشتی . خودت کار می کردی ، همه چیز گردن تو بود ، امیر ...
مثال نزن ، فقط به من بگو اگه قراره مشکلاتم رو تنهایی حل کنم چرا اسرار می کنی که باید حتما جشن بگیرم ، چرا اسرار می کنی که مردم باید تو شادی من شریک باشند .
چون نامزدت می خواد ف خانواده نامزدت ، دوستانش ، خواهرات ، حتی دوستهای خودت اونها می خوان تو عروسی کنی .
به اون ها چه ، این به من و نامزدم مربوط میشه . من با نامزدم صحبت می کنم قانعش می کنم با همون خرج و مخارج بریم سفر به یک کشور دیگه .
نامزدت قبول نمی کنه .
من با اون صحبت می کنم ، التماسش می کنم .
مگه مردم می گذارند ، دوستانش هر زوز زنگ می زنن عروسی کیه !؟ لباست چه جوره !/ جواهرت چه جوره !؟ اگه خودتم بکشی این مردم ولت نمی کنند .
ولم نکنن ، من ولشون می کنم . در خونم رو می بندم تو گوشام پنبه می کنم و سیم تلفن رو از پریز می کشم بیرون ...
انوقت مردم میگن ، بیچاره فلانی قاتی کرده ، می خوای سرت رو مثل کبک بکنی زیر برف که چی !؟
نمی دونم عاقل باش بلند شو برو سلمونی موها تو درست کن ، ریشت رو اصلاح کن ، لباسهای شیک بپوش ، یک قوطی شیرینی بخر ، برو دنبال خانومت .
نمی دونم ، اون الان عصبانی ، من رو نمی بخشه .
برو به پاش بیفتد ، خود تو خرد کن ، راضی میشه .
چند بار التماسش کنم !؟ چند بار پیش خودش و خانواده اش غرورم رو خرد کنم !
که چی !؟ ... می خوای چی رو ثابت کنی ! این که خیلی مردی !؟
نه .
پس می خوای چی روثابت کنی !؟
شما همتون می خوایید من رو بکوشید ! شما می خوایید من رو مثل خودتون بکنید .
ما دوستت داریم .
کسی من رو دوست نداره ، کسی من رو دوست نداره .
*****
مرگ
شما تجربه های زیادی از مرگ دارید – مرگ مادرتان ،مرگ پدرتان و مرگهای دیگر . فکر کنم یکی از ملموس ترین تجربه های شما در دوره ی راهنمایی بوده ، سال آخر . شما تازه لذت فرار از مدرسه را تجربه کرده بودید ، از مدرسه که بیرون می آمدید ساعت ها توی کوچه پس کوچه هی و خیابن های می گشتین . اون وقت تعداد ساختمانهای بلند این شهر سه تا هم نمی شد شماوقتی که از مقابل یکی از همان برج ها رد میشدید تعداد طبقات برج رو می شمردید . اون روز هم بعد از مدرسه داشتید از کوچه پشت برج برلیان رد میشدید و با دوستانتان شوخی می کردید و می خندیدید - برج برلیان سیزده طبقه بود بارها این طبقات را شمرده بودید - که ناگهانصدایی مثل افتادن یک کیسه رو از بلندی شنیدید . تا به خودتان بیایید مردم دور جنازه ی یک مرد جمع شده بودند . مرد رو به شکم روی زمین افتاده بود و از سرش که در برخورد با زمین شکسته بود خون زیادی می رفت . مردم برای شادی روح مرد صلوات فرستادند و دور مرد صدقه ریختند به این نیت که بلا را از خودشان دور کنند . از آن تاریخ شما که عادت شمردن طبقات برج ها را ترک کردید . خود من هم دو سه بار شنیدم که چند نفری خودشان را از بالای برج به پایین پرت کرده اند - بعد - خوب شما جز نسل بعد از انقلاب بودید مثلما با اینکه سن پایینی داشتید . حتما خاطراتی از آن دوران دارید . این رو تو یکی از داستانهای شما خوندم ، تصویر جالبی بود . توی حیاط مدرسه شما داشتند پناهگاه می ساختند . هر بار که لودر بیل مکانیکی اش را از خاک بیرو می کشید کلی استخوان و جمجمه بیرون می آمد . گویا قبلا اون محوطه گورستان بوده نوشته بودید که بمباران ها و کشته هایی رو که از جنگ می آوردند و اعدام های خیابانی را هم بخاطر دارید . یکبار هم یکی از همین اعدامهای خیابانی را برای من هم تعریف کردید . اگر اشتباه نکنم انوقت هنوز به مدرسه نرفته بودید . گفتید که بخاطرتون میاد که یک روز عصر بعد از اینکه پدرتان خونه اومد با پدر و مادرتان برای گشتن بیرون رفته بودید . خیلی جالبه شما با آنکه سن خیلی پایینی داشتید . حتی خیابان هم یادتون مونده ، نرسیده به چهارراه آبرسان مقابل قنادی تشریفات که قبلا نمایشگاه اتومبیل زرین بود . یک خاور جرثقیل دار نارنجی رنگ جنازه ی یکی را که از دار آویزان بود با خودش حمل می کرد . شما اون آدم رو دیدید که دستهایش را از جلو بسته بودند . سرش افتاده بود روی شانه اش حتی شما به رنگ لباس مرد اعدامی هم اشاره کرده اید که بلوز و شلوار نفتی تیره به تن داشته و بعد ماشین شما از جرثقیل که به آرامی توی خیابان حرکت می کرد و ترافیک سنگینی پشت سر خودش ایجاد کرده بود سبقت گرفتید و رفتید گویا بستنی بخورید . و البته قابل درکه که از این قسمت دیگر بقیه داستان را بخاطر نداشته باشید .
اما مرگ پدرتان ... واقعا دلخراش بود ایست قلبی ، می خوام این قسمت را از داستان خود شما که قبلا چاپ شده ! نقل کنم ص پنجاه و سه بند دوم :
« صبح یک روز دم کرده ، پدر بزرگم تنها کت و شلوار قهوه ای رنگش را پوشیده کلاه شاپو اش را به سر گذاشته و به ساعت جیبی اش نگاه می کند . پدرم کت و شلوار خاکستری رنگش و من فکر می کنم ای کاش من هم کت و شلوار داشتم هر سه با هم پیاده می رویم و پدرم که تا امروز همیشه یک ماشین زیر پایش بوده امروز ماشین ندارد و چشمهایش سنگینی می کند و من یک نوجوان هفده ساله اصلا فکرش را هم نمی کنم که دوازده ساعت بعد بهت زده ایستاده ام و به شیون و ناله ی مادرم گوش می دهم و به چشمهای درشت شده ی دختر همسایه نگاه می کنم که فکر می کند من چرا گریه نمی کنم و هنوز هم گاهی فکر می کنم پدرم روزی از یک مسافرت بر می گردد و تمام این روزها یک دروغ است و مادرم آن روز حالش بهتر می شود »
از تون خواهش می کنم بند آخر این نوشته رو یکبار دیگه بخونید یعنی شما واقعا فکر می کنید که مرگ برگشت پذیره ، که پدر شما از یک مسافرت بر می گرده و مادرتون حالش بهتر میشه ، مادری که همه دکترها جوابش کردند . متاسفانه شما دچار یک نوع پارانویا شده اید . انکار نکنید مگر همین خود شما گاهی توی ذهنتان پدرتان را زنده نمی کنید که دیگر ور شکسته نیست و توی تولیدی مثل قبل نشسته پشت میز و شماره چکهایی را که بابت کارگرهایش نوشته یادداشت می کند و شما به عنوان پسر بزرگتر بخشی از امور شرکت تولیدی کفش آذر پوما را بر عهده دارید و ظهر با پدرتان در حالی که شما رانندگی می کنید بر می گردید خانه برای ناهار . می دونید مشکل شما چیه ، مشکل شما اینکه هنوز باور نکردید که پدر شما مرده . تجربه خیلی تلخی بوده این قابل درک . اما شما آنقدر در قضیه عدم باور پذیری مرگ پدرتان پیش رفتید که حتی برای مرگ پدرتان هم گریه نکردید . تمام آن روزها فکر می کردید که الان یکی دستش را می گذارد روی شانه شما و شما را تکان می دهد و اسمتان را می گوید . و شما از یک خواب ، از یک کابوس وحشتناک بلند می شوید .
*****
شخصیت شماره چهار : پدر ،
رابطه ی شما و پدرتان یک رابطه ی دوسویه ی کامل نبود شما پدرتان را چندان درک نکردید یعنی در واقعیت آن زمان که به بلوغ جنسی و جسمی رسیدید . نقش پدرتان را به عنوان واقعیت وجودی خودتان درک کردید . سالهای سختی برای پدرتان بود . پدرتان کلی کفش برای صادرات تولید کرده بود و یک روز صبح که از خواب بیدار شد . گوینده ی رادیو خبر بسته شدن مرزها را خواند . البته ورشکستگی اقتصادی پدرتان دلایل فراوانی دارد . ولی همین یک دلیل می تواند به اندازه کافی قلب پدر شما را دچار مشکل کند .
پدر احساس پیری می کند ، پس تمام سعی خود را می کند که زندگی را دوباره از نوع شروع کند . عرق خوردن را به کل کنار می گذارد ، سیگار را به مرور ایام کمتر و کمتر می کند . و شروع می کند به ورزش کردن . ولی واقعیت زندگی چیز دیگری است ، کار در نمایشگاه اتومبیل رونق ندارد و با اینکه تو همیشه خواسته ای این واقعیت را کتمان کنی ، پدر گاهی مسافر کشی هم می کند . تو می توانی رسوب غم و شکست را در چهره ی پدر بخوانی ، پدر دیگر مثل گذشته دو روز یک بار صورت خود را اصلاح نمی کند و دیگر اهمیت چندانی به لباس های خودش نمی دهد و بعد آن حادثه ی بد ، یک شب ، یکی از نمایشگاهی که پدر در انجا کار می کند زنگ می زند به خانه تو گوشی تلفن را بر می داری ، آقای سالک می گوید ، پدرت پایش شکسته است و الان توی بیمارستان است اقای سالک می گوید که به دنبال شما ماشین فرستاده و در خانه باشید تا ماشین برسد . شما بعد از اینکه گوشی تلفن را می گذارید واقعیت مرگ پدر را پذیرفته اید . ولی باید سعی کنید تا بعد از اینکه به سر جنازه ی پدر رسیدید و با ملافه ای که بر روی بدن پدر کشیده شده ، مواجه شدید ، صورتش را بغل کنید و آرام گریه کنید . سینه تان را به سینه یپدر بچسبانید و التماس کنید که پدر بلند شود . شما رابطه مناسبی با پدرتان نداشتید ولی التماس می کنید . فکر می کنید که اگر سینه تان را به سینه پدر بچسبانید او زنده می شود . توبه می کنید ... از خدا می خواهید ... ولی همه چیز تمام شده است ...
دد دد دد دد دد دد دد دد
*****
زندگی
زندگی یعنی یک زخم روی پیشانی است و ما محکومیم که زندگی کنیم . آن جور که دیگران در مورد ما فکر می کنند آن جوری که دیگران دوست دارند . مودب باش ، مواظب حرف زدنت باش ، از کنار من بلند نمی شی ، کم بخور ، زیاد بخور ، اون رو بخور ، این رو بخور این رو بپوش ، اون رو بپوش ، این طوری فکر نکن ، اون طوری فکر کن ، این طوری نمیر ، ...
زندگی یعنی همین با یک سری مخلفات : عشق ، زن ، بچه ، ... و چیزهای خوب دیگه ، مسافرت ف غذاهای خوشمزه ، لباسهای خوب ف ماشین مدل بالا ، خونه ی آنچنانی ، تحصیلات عالی ، شغل خوب ، شان اجتماعی ، آقای دکتر ، اقای مهندس ، حاجی ف مرد خوب ، زن خوب و نجیب ، بچه های سر به زیر و پاک ، مردم شریف . ولی یک کم که خوب نگاه کنی زندگی یعنی یک چاه ویل ف که اگر بخواهی زندگی کنی توی چاه دست و پا می زنی و اگه بخوای خودت رو بکشی بالا ، آنقدر دیواراش لزجه که دوباره سر می خوری پایین . باید دماغت و بگیری و سر تو بکنی زیر و اونقدر اونجا بمونی که جونت در بیاد .
*****
این حرف ها چیه نوشتی !؟ می خوای این ها رو چاپ کنی !؟ می خوای آبروی خانوادگیت رو ببری !؟ می خوای بگی که چی !؟ که خیلی روشنفکری که هیچکس درکت نمی کنه !
هیچکس ، هیچکس من رو درک نمی کنه .
تو هیچکس رو درک نمی کنی ، ببین اون نامزدت رفته نشسته توی خونه همش گریه می کنه ، زاری می کنه ، همش بخاطر تو دوستت داره !
هیچکس ، هیچکس من رو درک نمی کنه .
می خوای آبروی خانوادگی ات رو ببری ، بگی پدرت مسافرکشی می کرده ، خیلی وقت ها پول نداشتین ، که با نامزدت دعوات شده ...
هیچکس من رو درک نمی کنه ، اون دوست داره یک خونه داشته باشه ، یک ماشین ، با یک شوهر بهتر ، با یک در آمد بالا و یک عروسی مفصل و ...
این حق طبیعی اونه ، همه از زندگی این ها رو می خوان
ولی حق طبیعی من چیه !؟ من هم دهن دارم گشنه میشه ، من هم تن دارم خسته میشه ، من هم دل دارم تحقیر میشه ، من هم غذا می خوام ، خونه می خوام ، عشق می خوام .
پس چته !؟
من برام مهم نیست چی می خورم ، من برام مهم نیست کجا می خوابم ، من برام مهمه که با عشق کنار معشوقم باشم با عشق می فهمی ، با عشق نه هیچی دیگه .
مشکل ما همینه تو فکر می کنی با عشق همه چیز حل میشه .
هیچکس من رو درک نمی کنه
تو هیچکس رو درک نمی کنی
هیچکس ، هیچکس من رو درک نمی کنه .
*****
آدم هیچوقت نمی تواند منشا واقعی حوادث را پیدا کند . مثلا برای اولین بار کی عاشق شده !؟ کی برای اولین بار متنفر شده !؟ برای من عشق با یک سلسله مراتب بوجود می آید توسعه پیدا می کند و فرو می ریزد و مثل یک جای زخم همیشه در بدن آدم جایش می ماند . همه ما در کودکی یک بخیه خوردگی ، شکستگی ، یک زخمی با خود داریم که حالا بعد از این همه سال ، دست را که روی زخم بگذاری می توانی پیدایش کنی حتی اگر پوست چین و چروک هم بشود . با انگشت لای چین و چروک را که بگردی زخم هنوز هم هست . مثل زخم چاقو که روی مچ دست کشیده شده و تا وقتی آدم بمیرد و بعد بپوسد . جایش باقی خواهد ماند .